زندگی یه دختر بلا
هم غم...هم شادی...یه دختر به اسم ندا...زندگی همینه...
بعد از یه مدت باز شب با ایدایی حرف زدیم شب 11وربع اینا بود من جلو اینه داشتم با موهام ور میرفتم.اخه تازه از حموم در اومده بودم دیدم گوشیم زنگ خورد اولش نگا نکردم فک کردم تکه از دوستا ولی دیدم قطع نشد رفتم طرف گوشی دیدم ایدا با خودم گفتم حتما باز منو با اقا مرتضی اشتباه گرفته اخه همیشه منو اقا مرتضی رو با هم اشتب میگیره به من میخواد زنگ بزنه میزنه به همسر جونش...به اون بخواد زنگ بزنه میزنه به نداجونش یه بارم به جای خونه مامانش اینا بهم زنگ زد.گفتم ایدا بیا خونتونم شدم دیگه ورداشتم.اولش گفت:بگو بینم کار که نداشتی؟ گفتم نه بیکار بودم گفت:چیکار میکردی بیکار بیکار؟ گفتم:اره بابا بیکار بودم جلو اینه با موهام ور میرفتم...تازه از حموم در اومدم گفت:ا ندا منم حموم بودم در اومدم به مامانم میگم اول بزار به ندا زنگ بزنم حرف بزنیم بعد بیام پیش شما میگم:فک کردم ایدا اشتب گرفتی منو با اقا مرتضی میگه:اتفاقا بهش زنگ زدم یهو دیدم سرو صدا زیاده مرتضی جواب داد.گفتم وای مرتضی داشتم به ندا زنگ میزدم خدافظ شارزم رفت اقا مرتضی هم گفته:دیگه خانوم لطفا مزاحم نشید...خنده... کلی باهم حرف زدیم تا 12 حرفیدیم خیلی هم خندیدیم. واقعا حسابی خوشحال شدم...یه دو ماهی میشد که شب دیروقت نحرفیده بودیم اخه شبا حال میده حرفیدن.اینجوری کلا من شبو تو فکرش میخوابم. اینجوری خوابیدنم شیرین میشه برا ادم دیروز کلاس شیمی هم نسیم وسحر نیومده بودن.اون یکی سحرم جا برام ردیف اول باز کرد منم رفتم نشستم اونجا اقای زینی زاده اومده.منم بلند شدم.اقا هم با خنده و متعجب بهم نگا میکرد منم گفتم:سلام اقا سرشو تکون داده به علامت سلام و گفت:به سلام خانوم ه... خلاصه حسابی دیروز بهم گیر داد ردیف اول وسط کلاسم بهم میگه:اون زینالی کو؟نیومده بعد سرشم یه جوری تکون داد که یعنی فهمیدم چرا تو اومدی ردیف اول میگم:اره اقا نیومده امروز امروز صبحم باز نسیم کلاس ادبیات نیومده بود.اخه صبح قلم چی داشت خسته میشه ب.ظ که بابای من منو سحرو(همسایمون.همون که معشوقه داره)میخواست ببره کلاس تو راه صفارو دیدیم که منتظر تاکسی بود.گفتم بابا وایسا صفارو هم سوار کنیم سحر اینقد خندیده میگه:مسافرکشی میکنی؟ صفا سوار شده.سحر میگه:کرایه؟ اینقد خندیدیم تو راه. جلو اموزشگاه که میخواستیم پیاده شیم دیدم نسیمم از اون طرف داره میاد سلام احوالپرسی کردیم.میگم:به به شما هم بلاخره تشریف اوردین سر کلاس میگه:بیشور فقط دوتا جلسه رو نیومدم میگم:خب خودش زیاده.اقای زینی زاده حسابی عصبی شد دیروز که نیومده بودی میگه:ندا تو روخدا؟چی گفت اقا؟خیلی عصبی شد؟ من:اره نسیم:ندا توروخدا راستشو بگو؟ من:نه فقط متعجب شد که من اومدم ولی تو وسحر نیستین رفتیم کلاس.منم هی نسیمو تهدید میکردم که اقا بیاد .به تو اشاره میکنم میگم اقا نسیم اومد نسیمم میگفت ندا میکشمت اگه بخوای تابلوم کنی اقا اومد منم گفتم.اقا هم با چشاش و حرکت سرش نسیمو دعوا کرد منو سحرم خندیدیم کلا امروز تو کلا حسابی زده بودیم تو فاز خنده درسو گوش میدادیم وسط یه پارازیت میرفتیم برا هم منو نسیم یه جوری نشسته بودیم که انگاری نسیم داره دم گوشم حرف میزنه اقا میگه:بیچاره ه... دیروز نیومدی امروزم داری سر بیچاره ه...رو میخوری.حف نزن بزار حواسش به درس باشه من خندم گرفته.نسیم میگه:اقا به خدا حرف نمیزدیم اقا:اره دیدم چطوری داشتی تو گوش ه... حرف میزدی.....خنده.... من با خنده:اقا راس میگه بیچاره نسیم حرف نمیزد اقا با خنده؟باشه ه... همه نگاها تو کلاس به منو نسیم بود به نسیم میگم:به خدا نسیم خیلی فجیح تو کلاس سرشناس شدیم دیگه کلا امروز زده بودیم رو فاز کل و شوخیو ضایع کردن هم دیگه اخه نسیم برا تولد سحر کادو خریده منم هی تهدیدش میکردم که الانه بگم به سحر.صب کن بگم حالت جا بیاد نسیم میگه:جرعت داری بگو منم سحرو کشوندم اونور بهش گفتم میری پیش نسیم کلی ابراز خوشحالی میکنی و ازش تشکر میکنی اخه بد میشد لو میدادم.زشت بود تو عالم دوستی همچین کاری کنم سحر رفته دقیقا اون کاریو که گفتم کرد.نسیمم فک کرد گفتم بهش. نسیم میگه:ندا به خدا میکشمت بزا کارت بهم بیوفته حالتو میگیرم.دیگه با تو نمیرم بیرون کادو بخرم.لو میدی... منم میگم:زیاد حف نزن ها.میخوای بگم از کجا هم خریدی؟(این جمله اخریو جوری گفتم که سحر نفهمه) خب سحرم خودش میفهمه دیگه نزدیکه تولدشه نسیم حتما برات هدیه میخواد بخره این ماجرا تمو شده بود اقا که داشت درس میداد سحر یهو برگشته به من میگه:ندا حالا کی باهم رفته بودین بیرون برا من کادو بخرین؟ اینقد منو نسیم خندیدیم که نگو. میگم:سحر وسط درس ببین حواسش کجاس.قوربونت برم حواست به درس باشه قبل کلاسم اقای خدا بخشو دیدیم.دبیر عربیه من تو سوم دبیرستان اقا میلنگید. من:سلام اقا.خسته نباشید اقا:سلام مرسی من خیلی اروم که اقا نفهمه میگم:اقا تصادف کردین؟......خنده....... اقا شنید.با خنده میگه:باز تو حرف زدی؟ من:اقا سلام به فاطمه برسونید اخه با دخترش دوستیم.دوسال از من کوچیکتره ولی دلش میخواست باهام دوس باشه شمارمو خواست منم دادم.ولی الان یه سالی میشه خبری ندارم ازش.شمارمم عوض کردم ندادم بهش.یادم رفت خلاصه امروز اینجوری بود روز خوبی بود.حالا خیلی جاهای خنده دارشو نگفتم.میگفتم خیلی اپ طولانی میشد ابجییم اینا هم از تبریز اومدن.رفته بودن برا عقد دخی عموی رامین الان اجیمو رامین و مامان وبابام و محمود وامیررضا منچ بازی میکنن منم دارم اینارو تایپ میکنم برم پیش اونا ببینم چه خبره سروصداشون همه خونه رو گرفته شبتون خوش بای بای چن روزه دلم میخواست با سحر بحرفم ولی این مسنجره پاک ابروی منو برده میخوام برم به داداش صادقم بگم که بیاد تو کلخونه عضو بشه باهم یه کل بندازیم حسابی بخندیم دلم هم برا کل انداختن با داداش صادق ونگین تنگ شده هم برا حرفیدن با سحر و اون یکی سحر امروز داشتم ماجرای علی رو برا اجیم تعریف میکردم اجیم یه حرفایی زد که من دهنم وا موند خیلی دلم میخواست اینجا میتونستم بنویسم ولی میترسم اشنایی بخونه برا همین نمیشه وااااااااااااای علی به خدا کپ کردم شنیدم تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا باور نکردنیه من که حس میکنم... اصلا بیخیالش حرف نزنم بهتره.کسی میفهمه بعد بیا جمش کن کلا کم درس میخوندم این هفته هم که مامانم اینا همش تعطیل بودن خیلی کمتر درس خوندم شنبه برف اومد تعطیل شدن یکشنبه و سه شنبه رسمی تعطیل بود پنج شنبه هم که خدا پدرمادر وزیر اموزش پرورشو بیامرزه که کلا تعطیل کرده فقط موند دوشنبه و چهارشنبه که رفتن مدرسه یعنی مامانم اینا این هفته فقط دوروز میرن مدرسه میگم:شما مدرستون تعطیل میشه منم درسم تعطیل میشه مامانم میگه:میکشمت کنکور قبول نشی فقط میگم خوبه میبینی چطور میخونم.اره حتما قبول میشم مامانم به رامین میگه پارسال بهتر میخوند امسال اصلا نمیخونه منم میگم بابا بیخیال خدا دانش ازادو ازمون نگیره میریم ازاد.مگه چیه؟! ولی نه...یه تصمیمای دیگه هم گرفتم که سراسری مهندسی هم نشد نشد دلمم برا ایدایی هم تنگیده اصلا هرسال نزدیکه عید من هوایی میشم.همش دلم پر میکشه برا ایدا راستی من یه چیزی یادم رفته خدا جون مسی برا همه نعمت هایی که بهم دادی.شکرت میکنم.ممنونم برا همه چی خدا جون کمکم کن کمکم کن به اون هدف اخریه برسم دوست دارم حتی اگه به ارزوهام نرسم.همین که هیچ وقت ناامیدم نمیکنی خودش خیلیه خدا جون به همه کمکم کن منم میون اونا رفتم دیدم تو این مدتی که حدود یه سال یا بیش از یک سال میشه فقط یه نظر داشتم وبمو باز کردم از بالا تا پایین یه نگا بهش انداختم و فقط عنوان پشتاشو خوندم تا مطالبش یادم بی افته یه لحظه با خودم فک کردم چقد بعدا از خودم بدم میاد وقتی پست های بد میزارم بد مث دلخوری...مث گلایه...مث گریه...مث از دنیا سیر شده بدم میاد بعد وقتی این پستامو میبینم دلم میخواد همه اینجور پستامو حذفشون کنم اخه یه جورایی احساس میکنم اونا من نیستم من دوس دارم همیشه ندا باشم ندا شاده...ندا خوشحاله...ندا همیشه امیدواره...ندا همیشه با انرژیه ندا با احساسه ولی بی احسال جلوه میده...ندا با خیلی ویژگی های خوب و بد ... این روزا همش بهونه میگیرم چقد بدم میاد از خودم وقتی بهونه گیر میشمو به خودم میگم اخرشه چون هیچ وقت اخرش نیست. اخرش مردنه که هنوز نیست همش دارم تلاش میکنم بهونه گیریمو بزارم کنار با نسیم داشتیم حرف میزدیم نسیم میگه ندا خیلی تغییر کردم .این نسیم خیلی مزخرفه.اصلا از خودم خوشم نمیاد میگم:چرا نسیم؟اینجوری نگو...تو خوبی میگه:ندا نه جدی جدی بگو چیم خوب شده که من افتخار کنم به بزرگ شدنم میگم:اره نسیم میدونم چی میگی.درسته خیلی چیزامون بد شده ولی هنوزم خوبی داریم هرچند کم میگه:همینو میگم ندا.همه پیشرفت میکنن.منو تو داریم پس رفت میکنیم میگم:خب حالا تو هم هی فاز منفی نده.یکم ایمانمونو از دس دادیم .خیلی لطمه به درس خوندنمون وارد شده ولی هنوزم انسانیت داریم میگه:ندا خلاصه من دلم برا نسیم دوم دبیرستان تنگ شده من:اره نسیم منم دلم برا زمانی که نمونه دولتی بودمو ادم بودم تنگ شده من رو به پنجره نشسته بودم نسیمم پشت به پنجره داشت با گوشی من ور میرفت یهو یه باد شدیدی وزید و برفای رو درختو با خودش اورد پایین خیلی منظره دیدنی بود نسیم میگه اره ندا حالا یه برفو تو نظرت بگیر با اون بیا پایین خیلی جالب میشه راس میگفت با چشمم داشتم دنبالش میکردم جالب بود خلاصه با نسیم داشتیم همینجوری از هر چی فک کنید حرف میزدیم یهو حرفمون کشید به سحر میگم:نسیم تو هم اونقدر که سحر تورو دوس داره دوسش داری؟ میگه:اره ندا.شایدم بیشتر. من:چرا؟ نسیم:احساس میکنم هیچ کس به اندازه من سحرو درک نمیکنه.هیچ کس سحرو دوس نداره.همه بدشون میاد.فک میکنن سحر مغروره و... من:ولی خداییش سحر اینجوری نیس.با دنیا کاری نداره فقط خودشه و خودش راستم میگم ها سحر خیلی دختر عجیبیه.تو کل دنیا فقط نسیمو میخواد که همیشه باهاش باشه خب اینم اینجوریه دیگه ولی بیچاره از بدشانسیش همه فک میکنن دختر بدیه من که اولین بار تو تابستون 86 تو کلاسای تابستونی باهاش اشنا شدم همه دوستام گفتن چرا با اون دوس شدی تو؟دختر بدیه...با اون نگرد ... ولی من چون هیچ بدی و بد ذاتی ازش ندیدم هیچ وقت باهاش بهم نزدمو بهش نگفتم که دربارش چیها بهم گفتن الان که بیش از 4 ساله میشناسمش یه دختر تودار بودنو بی اذیت بودن ازش چیزی ندیدم همه دوستای صمیمیم گفتن ندا با سحر نرو ما بدمون میاد منم با خنده میگفتم:اصلا حرصتون در بیاد من با اون میرم میام کلاس منو سحرم اون موقع زیاد با هم دوس نبودیم فقط در حد راه اموزشگاه که با هم میرفتیم می اومدیم چون دوتایی از کلاس زیان از یه اموزشگاه در می اومدیم میرفتیم کلاس ریاضی تو یه اموزشگاه دیگه اون موقع دوستای من کلاس زبان اسم نویسی نکرده بودن فقط کلاس ریاضی با هم بودیم.برا همین بعدها که دوستام میگفتن سحر اینجوریه واونجوریه میگفتم:توروخدا نگین.سحر خیلی دختر نازیه.اصلا اون چیزی که شما فک میکنید نیس الانا دوستام یه خورده ذهنیتشون نسبت به سحر خوب شده. ... اصلا من چی میگفتم به کجا کشید حرفام تو یه جم بندی کن: وبلاگ قدیمی... حس بد نسبت به نوشته های بد... بهونه گیر بودنم تو این روزا... با نسیم کلاسو پیچوندن و نرفتنو حرف زدن در موضوعات مختلف و سحر برف و این حرفا... اشنا شدنم با سحر حس بد همه نسبن به سحر به به واقعا چقد شاخه به شاخه کردم به جون همون الان داداشم بود میگفت:ادم زن باشه حرف نزنه رفتم دیگه بای بای ولی فقط این یه فکره چون من همیشه امیدم به خدا هست چقد بده که فک میکنم ادمی مث تو دیگه پیدا نمیشه شایدم تو هم مث بقیه باشی... حرفا خیلی با هم تناقض دارن... باید کدومو باور کرد؟؟ هیچ کدوم... تا خودت نباشی هیچ کدوم برا من قابل باور نیس نمیدونم ولی تنها چیزی که تو ذهنم هست همینه که من میتونستم به یکی از هدف هام برسم بعضی وقت ها میگم شایدم نه. از کجا معلوم؟؟؟!!! نه...بازم هست یکی مث خودم... خدا تو که میدونی هست ولی چجوری؟ خنده داره خدا...نه؟ چقد مسخره اس به خدا یعنی من نتونم حتی به یکی از ارزوهای قشنگم برسم!؟! برو بابا...امکان نداره حالا من جدیدا میخوام یه کاری کنم ... کمکم کن خدا جون این حرفارو فقط تو میفهمی تو میتونی دقیقا اون چیزی که تو ذهن منه بذاری تو سه نقطه ها میگم شاید من دارم اشتباه میکنم؟؟؟؟؟ کسی چه میدونه از یه نظر که مطمئنم دارم اشتباه میکنم ولی خدا پس بقیه افکارم چی؟ ... ای کاش میشد تو بعضی کارا ادم دریچه ارزوهاشو ببنده همینجور تصمیم بگیره بیخیال دنیا... خداییش ارزش هیچو نداره فقط باید همش کار خوب کنیم که حداقل تو اون یکی دنیا خیرشو ببینیم خدا دیگه چی بگم؟ هیچی نمیگم.ولش کن حرفام مث همیشه زیاده و مث همیشه سر و ته نداره و مث همیشه برا بعضی ها خنده داره... برا بعضی ها مسخره... وبرا بعضی ها...هیچی بای بای اینجوری شد که... صب ساعت 11 و نیم کلاس ادبیات داشتم. همیشه نیم ساعت قبل کلاس از خونه در میآیم ساعت 11 رفتیم. سرکلاسم باز مث همیشه با نسیم زده بودین تو فاز پر چونگی اخه منو نسیم سر کلاس ادبیات اگه شروع کنه از رو کتاب خوندن و جاهای تستی رو گفتن گوش نمیکنیم گه گاه فقط به تست ها جواب میدیم خلاصه اینقد حرف میزنیم که خودمونم دیگه خجالت میکشیم از اقا میگم:نسیم حالا حرف میزنیم هیچ پررو پررو هم میایم ردیف دوم میشینیم ولی فک نکنید هیچی نمیفهمیم از درس ها.نه خیلی هم کمک میکنه به درس خوندنمون حداقل اینکه دایره شعرمون وسیع تر میشه و راحتر مفهوم ابیاتو میفهمیم خلاصه این از کلاس ادبیاتمون که صب بود. یک و نیم رسیدم خونه دیدم ناهارو خوردن برا منم نگه داشتن رفتم ناهارمو خوردم اومدم تو اتاقم نشستم پای پی سی مثلا حواسم به ساعتم بود که دیر نرم سر کلاس. درست ساعا 3 و نیم از خونه در بیام برم اموزشگاه ببینین تا کجا حواسم نبوده که دارم میبینم ساعا 3ه ها ولی فک میکنم سه و نیمه و باید برم ساعت 3 درست از خونه در اومدم سوار تاکسی شدم رفتم. سه وربع رسیدم اموزشگاه نسرین بیرون بود میگه ندا الان چه وقته اومدنه؟ منم با خودم فک میکنم داره میگه دیر اومدی میگم:نسرین ساعت 3 و ربعه.فعلا یه ربعی مونده تا کلاس میگه:ندا چی میگی تو؟!میگی ساعت سه و ربعه بعد میگی یه ربع مونده تا کلاس؟هنو 45دیقه تا کلاس وقت هست بعد یهو زدم با دستم زدم به صورتم گفتم:واااااای حواس پرتی منو ببین ساعت دقیق دستمه ها ولی ... خلاصه که به خودم کلی خندم گرفت.میگم ساعتو درست میدونم میدونمم که 4 شروع میشه کلاسم ولی باز حواسم کجا بود خدا میدونه ( اخه حواسم نبود حواسم نبود هم تا این حد؟ بیا عاشق شدم رفت پی کارش همه عاشق میشن حواس پرتی میگیرن ما عاشق نشده رفتیم پیشواز حال کنین فقط جون من) اومدم تو کلاس.همه گفتن خانوم ه... سلام.خوبی؟ میگم:مرسی.شما خوبین؟ تا من اماده بشم و برا نسیم و سحر جا نگه دارم شنیدم که در مورد چی بچه ها داشتن بحث میکردن منم رفتم تو بحثشون بحث شیرین و خنده داری بود اینقد خندیده بودیم که سفیدا سرخ شده بودن سیاها هم سیاهتر جاتون خالی بحث در مورد عشق و علاقه در اوایل زندگی و بعد از گذشت زمان به چی تبدیل میشه بود همه برا خنده حرفا و خاطرات خنده دار جوونای دورو برمون که ازدواج کرده بودن رو تعریف میکردیم این وسط دوتا از دخترا هم تو گوشه کلاس داشتن با گوشی میحرفیدن دیگه تابلو بودن گاهی هم به اونا میخندیدیم هنو کلاس شروع نشده بود که دیدیم یه سرو صدایی بلند شد نگو بابای یکی از دخترا تا اموزشگاه دنبالش اومده و دیده که تو راه داره با گوشیش با یکی حرف میزنه و میخنده باباهه عصبانی اومد و کلی ابروی دخترشو جلو همه برد تو اموزشگاه به دخترش گفت:تو لیاقت گو شی داری رو نداری.من اشتباه کردم به تو اعتماد کردم و گوشی خریدم.برو زود وسایلتو بردار بریم دختره هم گفت:کلاس دارم باباهه:لازم نکرده برو وسایلتو بردار بریم دختره هم اومد وسایلوش جم کردو رفت همراه باباهه درسته اولش یکم تعجب اور و خنده دار اومد برامون ولی من یهو که به دختره فک کردم... گفتم:طفلی دختره.ای کاش باباش بهش فرصت حرف زدن میداد.خیلی کار زشتی کرد که ابروی دخترشو پیش دوستاش برد واقعا این دختره فردا باز چجوری میخواد بیاد اموزشگاه و با بچه ها روبه رو بشه؟! خیلی سخته اگه بابای ادم بیاد و ادمو پیش دوستاش و معلماش اینجوری خرد کنه و ببرتش خودمو که جای دختره گذاشتم خیلی دلم براش سوخت ولی واقعا کار باباهه زشت بود اگه بابای من بود هیچ گاه تو اموزشگاه اون برنامه رو راه نمی انداخت و منو بد نمیکرد پیش همه صبر میکرد بیام خونه بعد پدرمو در بیاره خلاصه بیچاره دختره.براش دعا میکنم که زیاد اذیتش نکنن. البته درسته کار زشت و بدی کرده بوده ولی کار باباهه هم زشت و بد بود بگذریم امروز از صبح بابامو رامین و بابای رامین با هم رفته بودن شکار بابای من که شکار بلد نیست ولی رامین اینا هم بلدن هم مجوز شکار کردنو دارن بابای من که دوتا کپک اورده رامینم یه کپک برا دوستش زده.که خشکش کنه و تزئینش و بده بهش الته فقط اینا شکار میکنن بقیه کاراشو یه دوسته دیگشون انجام میده رامین میگه یه کپک تزئین شده که برا دکوره 50 تومن میفروشیم به اجیم میگم کار خوبیه ها.چرا رامین اینا این کارو جدیش نمیگیرن.کار پر درامدیه!!!!! مامان دوستش یه بز خواسته بزنن و خشک و رنگ و تزئینش کنن براش! نگو قیمت این بزی که اینا میزنن 80 تومنه این به دوستش گفته 150 تومن اینقد خندیده بودیم.اخه رامین از قیمتا زیاد خبر نداره بعد اینکه به دوستش گفته اومده از باباش پرسیده باباشم گفته 80 تومنه این بزی که ما زدیم کلی هم برا خودش حال کرده که زیاد گفته به دوستش... دیگه رفتم حوصلم سر رفت.میرم رادیو شبکه جوان گوش بدم تا خوابم ببره. شبتون اروم.بابای از رویاهای خودم که تو همشون سهیمه میخوام از ایداییم بنویسم دلم خیلی براش تنگ شده برا چهره اش برا لبخنداش برا همه چیزش دلم تنگ شده امروز که داشتیم حرف میزدیم گفتم حیف شد ایدا این عید نمیشه بریم استخر میگه چرا میریم کی گفته نمیشه منم کلی ذوق کردم که میتونیم با هم بریم استخر اخه دلم خیلی برا شنا تنگ شده. اخرین بار تابستون رفتم وای دلم برا مسابقه دادن با بچه ها تنگ شده برا پشتک زدن برا شیرجه... واایییی دیوونه کننده اس برا من که عاشق شناام و چن ماهی میشه نرفتم استخر یادش بخیر داشتم برا ایدایی شنا یاد میدادم اینقد زود یاد گرفت.میگه چون تو یادم دادی یاد گرفتم وگرنه از اب میترسیدم دلم میخواد الان اینجا بود یه ماچ از ته دلم میکردم تا تمامه حس دوس داشتنمو خالی میکردم ماه دیگه معلوم میشه که نی نیش دختره یا پسر... اگه معلوم بشه من عیدی برا نی نیش میخرم برا خودش نه ولی بعد میگم ناراحت میشه اگه به این زودی بخوام نی نیشو جایگزین خودش کنم راستش میدونم اون ناراحت نمیشه من دلم نمیاد این کارو کنم اون هیچ وقت از من ناراحت نمیشه حتی اگه کار بدی بکنم تنها اون نه.منم ناراحت نمیشم ازش شده که یه کاری رو دیگرون انجام دادن ناراحت شدیم ولی هرکدوم از ما همین کارو کرده ناراحت نشدیم واقعا شده همیشه برا خودمونم جای تعجب داره.حرف زدنی میگیم به هم میگم ایدا اگه بچه تو از من خوشش نیاد چی میگی بهش؟ میگه ندا ببین میزنم میکشمت ها از این حرفا نزن دوس ندارم یه بار گفت ندا میترسم از اینکه ازدواج کنی و همسرت دوس نداشته باشه با من رابطه داشته باشی گفتم اولا که غلط میکنه دوس نداشته باشه دوما فعلا من حداقلش 4سال در خدمتتون هستم کسی خیال ازدواج نداره تو دلمم با خودم گفتم حالا تازه ایدا اون موقع حس منو پیدا میکنی منی که همیشه نگران اینم که نکنه مزاحم زندگیت باشم و مث همیشه که بهت گفتم مزاحمم؟ گفتی:ندا عصبی میشم وقتی اینو میگی.گفتم که تو همیشه مراحمی اجی دلم برا قبلنا که ازدواج نکرده بودی تنگ شده برا همه وقت هامون که باهم میگذشت برا همه شب هایی که با اس میحرفیدیم یا حتی اگه طاقت نمی اوردیم خیلی اروم یواشکی تا 2 نصف شب حرف میزدیم با هم چقد خوش میگذشت اون شبا واقعا چقد به خودمون میخندیدیم توروخدا که ببین خنگی مارو انگار روزو ازمون گرفتن فک کنم روزی نبود که بهم نگیم دوست دارم خیلی خیلی اجی ولی حالا من همش باید نگران این باشم که اقا مرتضی نکنه ناراحت بشه... هرچند که میدونم ناراحت نمیشه...ولی باز این فکر با من هس. چون اینقد دوست دارم که نخوام حتی کوچتکرین دلخوری در مورد من داشته باشین خلاصه الان دلم میخواست تو یه جنگلی بیابونی جاده ای هرجایی که ادم اشنا نباشه باشمو داد بزنم بگم دوست دارم جیگر من.اجی ایدای من خیلی خیلی خودتو و نی نی کوچولوتو که هنوز به دنیا نیومده دوست دارم همیشه برات ارزوی خوشبختی دارم عزیزم خدا میشه بگی چقد دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟ باشه قبول اونی که تو گفتی ولی بعد این... بعد نوشت:من عصبی بودم اینو نوشتم.حالا خوبم.من با شرایط زود جور میشم.از خدا هم معذرت میخوام شرمنده خداجونم.اشتباه کردم. اخه مامانی کار داشت. داشت پوشه های کار دانش اموزاشو بررسی میکرد اصلا وقت نداشت که غذا درست کنه بابایی ساعت 8 از راه رسید مامان به بابا گفت یه چیزی درست کن برا شام بخوریم منو داداشمم تو حال رو مبل تکیه داده بودیم داشتیم گیم بازی میکردیم حالا بابای مارو داشته باش بلد نیس شیربرج درست کنه ولی داره از مامان دستور پخت میگیره و درست میکنه هی داشت میپرسید از مامان اخرش اماده کرد اورد که بخوریم منو داداشم وقتی در قابلمه رو ورداشت بابا از خنده مردیم به خدا این شیر برنج نبود که... کل شیرش بخار شده بودو فقط برنجش مونده بود داداشم میگه بابا برنج دم میذاشتی ابروت نمیرفت منم میگم حیف اون شیر و برنجی که بابا تو باهاشون اینو درست کردی به خدا هیچ کس نتونست بخوره مامانمم میگه:بیا یه غذای به این سادگی رو نتونستی درست کنی قدر منو بدون من نبودم الان از گشنگی مرده بودید وای تا اخر شب همینطور گفتیم خندیدیم داداشم میگه:اجی پاشو برو از فریزر خورشت اماده در بیار گرم کنیم با این بخوریم اینقد خندیده بودیمممممممم کلی حال کردیم دیشب ولی یه بار بابام خواست ماکارونی درست کنه مامان خونه نبود از من دستور پخت میگرفت هی میگفت:نداااااااااااااااااااااااااااا بیا ببین دیگه چی بریزم هی منو از اتاقم میکشید تو اشپزخونه ولی خداییش خیلی خوشمزه شده بود ماکارونیش خوردنی میگفتیم بابا دیگه تمومه غذاها همش پای خودت میگه:نه اینم من درست نکردم که ندا درست کرد میگم:کجا؟خودت درست کردی من فقط گفتم چجوریه میگه:خب دیگه من که یاد نگرفتم....خنده...... خلاصه این شیربزنجه برا خودش یه یه خاطره شد کلی خندوند همه رو حالا اجیمو رامینم بیاد براشون میگیم کلی بخندن اخه فکرشو بکنید شیربرنجی که شیر نداشته باشه... برنجاش چسبیده به هم باشه... انگاری که گل سفیده چقد خوردنی میشه واقعا.....یه تصور بکن....ببین چقد خوشمزه اس فقط اومدم اینو بگم. روز خوش.بای بای من که خوبم بد نیستم میگذرونیم دیگه.روزگاره... یه روز بده یه روز خوبه...خوب و بدشم پای خودمونه شکر برا همه چیم هم بدش هم خوبش.شکر شکر شکر الان که دارم تو وورد اینارو تایپ میکنم خونواده رامین اینا اینجا ان. منم یه احوالپرسی کردمو اومدم نشستم تو اتاق اخه کلی اس اومد به گوشیم گفتم برم زشته بعد فکریدم که به من چه؟چرا زشت باشه؟ به خاطر من که نیومدن...خوش امد گویی هم کردم دیگه...پس بیخی این هفته خیلی نرمال بود همه چی با این تفاوت که درس خیلی کم خوندم مث همیشه هیچ شیطنت خاصی هم نکردیم فقط باز امروز اقای زینی زاده منو تو دیدش داشت سمیه یکی از همکلاسی ها که پشتم نشسته بود کلی اذیتم کرد اصلا رفت رو مخم نگو پالتو من از پشت یه نخ داشته با کمی هم فاصله یه نخ دیکه باز بوده سمیه میاد یکیشو میکشه یهو میبینه از اون یکی نخه کم شد ولی در نیومد این یکی رو کشید از اون یکی کم شد ولی باز در نیومد اقا دیگه این انگولک کرد این نخه رو هی میکشید از هر دوتا طرف یعنی دقیقا میرفت رو مخم اخرش گفتم سمیه به خدا من از کلاس دیگه فراری شدم از دست تو.ول کن دیگه میگه:ندا حوصلم سر میره حالا خب بازی میکنم با این دیگه اخرشم برگشتم به پشت هنو حرف نزده ... اقا گفت:بیی بیی بیی ه...؟ بَ نقیریسن؟ خیر اوسون باشماغیمااا همه زدن زیر خنده من خودم مردم از خنده میگم:اقا ببخشید بعد سمیه میگه:دیدی با من کار نداشته باش بذار بازی کنم دستمو از رو شونم بردم زدم رو دستش وقتی داشت نخه رو میکشید از پشت با پاش زد به پام خلاصه ما همینجور داشتیم با هم کلنجار میرفتیم که... دوست سمیه نخه رو محکم کشید داد بهم که بیا تموم شد......خنده..... میگم:وای وای وای سمیه به خدا دیوونه شدی تو.مامانت با تو چیکار میکنه؟! امروز اصلا حواسم تو کلاس نبود بود ها ولی کلی نبود همش میترسیدم اقا بگه فلان تستو ه... جوای بده من هر موقع حواسم تو کلاس نباشه میترسم که الانه ازم سوال بپرسه اقا خلاصه تموم شد اومدیم خونه از دیروز نت کل شهر خرابه من قراره به جای نسیم برم ازمون سنجششو بدم فردا میریم دانشگاه پیام نور شهرمون که ازمونا اونجا برگذار میشه میگم نسیم من نخوندماااااا کارنامه رو دیدی شوکه نشی از درصد های درسیم نسیم میگه:میکشمت ندا ابروی منو نبری هاااااا اه بابا هرچی به ذهنم فشار میارم چیزی بنویسم هیچی به ذهنم نمیاد پس بیخی فقط اینو بگم یکی چن روزه زنگ میزد به گوشیه داداشم اینم امروز ورداشته زنگیده بهش یهو یه دختره جواب داده اینم هل شده قط کرده وای چقد منو اجیم خندیدم وقتی داداشم گفت بهمون بعد من چن باری با گوشیه داداشم زنگیدم بهش که بینیم کیه ولی دیگه جواب نداد چون خط قبلا برا من بود نو بود ها ولی به سحر یه بار تک زده بودم باهاش بعد داداشم ازم سیم کارته رو خواست منم دادم به اون گفتم شاید سحر باشه زنگ شده بینه کیه برا همین از سحر پرسیدم اونم گفت نه من نیستم خلاصه با اجیم هی میگیم میخندیم میگم به خدا هممون اند خنده ایم. ما پسر باشه جواب نمیدیم...خب این برا اینکه دختریم و سیریش نشن حالا میگم:داداشمم دیده دختره جواب نداده که سیریش نشن؟ خندههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه به خدا مردیم از خنده الهی فداش بشم اخه هنو بچه اس داداشی جونم. ولی میدونم که تا اخر اینجوری میشه هیچ وقت دوس نداره که جواب بده الان پسرهای کوچیکتر از داداش من به خود من که بیرون وقتی راه میریم تیکه میندازن چه برسه داداش من گل داداش من یه روز ک رفته بود خونه خالم اینا با پسر خاله با هم باشن دخی خالم که اول ابتداییه دوستش خونشون بوده داشتن بازی میکردن دوستش میره به مامانش میگه سما یه پسرخاله داره اینقد خوشکلهههههههههههه مامانشم به خالم داشت تعریف میکرد میگم دختر موش بخورتت تو رو ببین از الان چی ها میدونه ما چقد سر به راه بودیم بچه که بودیم......والا اصلا نمیدونستیم خوشکل چیه کلا چه برسه به پسر مردم نگا کنیم که خوشکله یا نه عجباااااااااا خو دیگه نوشتنم نمیاد خداحافظ همگی یه چن روزی میشه که هی میخوام آپ کنم ولی وقت نمیشه. 4شنبه و5 و جمعه که هم کلاس دارم هم اجیم میاد نمیشه بآپم حالا امروز شنبه فرصت کردم که بشینم پای پی سی این بار اقای زینی زاده دبیر شیمیمون کلی تو کلاس گیر میداد بهم. البته همیشه تو کلاس منو نسیمو سرچ میکنه پیدا میکنه بعد هی بهمون گیر میده میگم سرچ فک نکنید کلاس 30 یا 40 نفره اس هااا... نخیر کلاسمون نزدیک 120 نفر دانش اموزه اخه اقای زینی زاده دبیر فوق العاده ایه.سطح علمی فول فول فک کنم سنش یه چیزی بین 70 و 80 باشه. خودشم مهندسی شیمی تو دانش امیرکبیر تهران خونده.معلمی رو دوس داشته اومده معلم شده البته خود دانشگاهشون براش دعوت نامه فرستاده که بره استاد دانشگاه بشه اینم گفته من حاضر نیستم از شهر خودم برم اونورتر ما همیشه به خاطر این کارش میگیم خنگه باید قبول میکرده اینم بگم که درامدش شاید بیشتر از یه استاد دانشگاه باشه... خلاصه... چون معلم خودمونم تو مدرسه بوده منو نسیمو النازو مریمو خیلی خوب میشناسه هیچ وقت حاضرغایب نمیکنه فقط یه چن نفر دانش اموزو که میشناسه و بهشون اهمیت میده مثلا تو کلاس میگه: کو اون خانوم ه...(من)؟ یا برمیگرده وسط درس دادن میگه الان سوال میپرسم ندا باید جواب بده بین اون همه دانش اموز یه منو میبینه یه نسیمو یه مریمو الناز و و چن نفر دیگه رو 4شنبه که من حال نداشتم خیلی اروم هم نشسته بودم سر کلاس دوتا سوال تستی گفت هر دوتا رو هم گفت ه... جواب میده حالا منو باش خیلی ریلکس به هر دوتاش ج ندادم اقا میگه: وای وای وای ابرومون رفت ه... بعد رو به بچه ها میگه:فک نکنید بلد نیستا خودش نمیخواد جواب بده(خنده) یه چپ هم بهم نگا کرد منم سرمو انداختم پایین بعد کلاس تموم شده رفتم دوتا سوال تستی که اشکال داشتم بپرسم ازش قبل اینکه به سوال هام جواب بده میگه:ه... سر کلاس چرا جواب ندادی؟ منم با خنده گفتم:اقا پردازشمون ضعیف شده بود.حالا میشه اشکالامونو رفع کنید؟ یکی از اشکالام هم این بود که من میگفتم جواب گزینه یکه ولی خود کتاب زده بود گزینه دو به اقا گفتم گفت تو درست زدی کتاب اشتباه کرده. گفت به خاطر این از تقصیر جواب ندادنت میگذرم(خنده)برو بخون 5شنبه هم درست ردیف اخر نشسته بودیم ما سه تا(منو نسیمو سحر) تست اولی که میخواست بگه گفت از ردیف اخر میپرسم مطمئنا منظورش منو نسیم بودیم من برگشتم به نسیم گفتم اماده باشا الان میگه ز... جواب بده میگه:نخیر ندا اگه تورو نگفت گفتم حالا میبینیم تورو میگه بعد گفت ز... جواب بده؟ من زدم زیر خنده... اقا دید منو با خنده گفت:تست بعدی رو ه... جواب میده؟ نسیم میگه:بیا خوبت شد... حالا جمعه؟ داشت یه نکته ای رو میگفت سرها همه پایین داشتیم مینوشتیم من یهو گردنم گرفت سرمو بلند کردم چشم افتاد به چش اقا همون لحظه اقا نکته رو نصفه گذاشت با خنده گفت یه تست میگم ه... باید جوابشو بگه این نسیم زد زیر خنده. میگم همچینم نخندا الان بعد من نوبته توه که جواب بدی خلاصه که تو کلاس 120 نفری کلی مشهور شدیم.چون اقا یه توجه خاصی رو ما داره برا همین همه بچه ها فک میکنن ادم مهمی هستیم منو نسیم.......خنده......... خیلیا حتی از زبون اقا گرفتن به منو نسیم خانوم ه.. خانوم ز... میگن خلاصه من عاشق اقای زینی زاده ام چن باری هم انگار که بچه خودشم دستشو میزنه به پشتم میگه بنویس...افرین...یا هر حرفی به مامانم میگم میگه اشکال نداره اون جای بابا بزرگته....خنده... میگم جای بابابزرگم باشه نباید که... اینم ماجرای کلاس شیمی ما وای که چقد من اقای زینی زاده رو دوسش دارم.دعوامم کنه میگم حق داره میخواد که خیلی بهتر درس بخونم.هیچ وقت ناراحت نمیشم ازش فقط یه بار دعوامون شد سر کلاس منم بعد کلاس رفتم باهاش حرف زدم حل شد اینم تقصیر خودش بود.خودشم فهمید. بیخودی سرم داد زد تو کلاس. منم دلخور شدم بعد کلاس گفتم که اقا من کاری نکرده بودم شما عصبی شدین از دستم خلاصه حل شد معلم جیگریه. دلم برا اون یکی معلمامم تنگ شده. برای اقای صالحی که همیشه اسممو به جای ندا میگفت نیدا.همیشه هم وقتی میخواست دانش اموزا رو نصیحت کنه هم من هم خودش خندش میگرفت اخه همیشه منو مثال میزد برا دانش اموزا اخه یه مسئله فجیحی تو سوم دبیرستان من پیش اومد که اقا هی بهم تذکر میداد ولی من نادیده میگرفتم اخرشم... ... اه بیخیال فقط دلم برای اقای صالحی اقای احمدی خانم سائدی و اقای اسلام زاده خیلی خیلی تنگ شده برا کلاساشون برا... دلم برا خیلی چیزا تنگ شده بابای کنار ساحل تک وتنها بودم فک میکردم قدم میزدم خیالبافی میکردم میشستم یه جا به اسمان نگا میکردم که برا من یکی از لذت بخشترین کارهاست خدا رو نزدیکتر از همیشه حس میکردم اگه سردم میشد یه نسکافه داغ میخوردم وقتی مامانم بهم زنگ میزد خیلی با لحن ارام میگفتم من خوبم با شن های ساحل بازی میکردم رو زمین نقاشی میکردم موج های تند شبونه دریا رو نگا میکردمو لذت می بردم با صدای بلند و لحن ارام با خدا حف میزدم انگار که یکی کنارمه به دور دست ها مینگریستم که جز یک رنگی چیزی دیده نمیشه با خودم حف میزدم وقتی هیچ سقفی جز اسمون خدا وجود نداره حس میکنم خدا منو بهتر میبینه بهتر حرفامو میشنوه و هیچ وقت دوس ندارم هیچ کس رو جز آیدا و ..... شریک این ارامش لذت بخش خودم کنم ... همیشه منتظر همچین لحظاتی هستم ایدا جونیه من نی نی دار شد الهی فداش بشم... چهارشنبه هفته گذشته 4 الی 5و نیم کلاس شیمی داشتم. سر کلاس بودم که یه اس اومد ورداشتم دیدم اجی ایدامه نوشته:سلام اجی فک کنم خاله شدی همینجور موندم.شکه شدم از خوشحالی زیاد نسیم میگه چت شد تو یهو؟ اصلا حرفی نزدم فقط گوشیو گرفتم جلوش.اونم اس رو خوند منم که کلا روحم پرواز کرده بود.عجیب خوشحال شدم.واقعا از ته دلم ... بعد دیگه اصلا حواسم تو کلاس نبود. نسیم هی میگفت ندا گوش کن...ندا حواست به اقا باشه...ندا میزنمت ها حواست تو کلاس باشه اخه ما اگه یکیمون حواسمون از کلاس بره هواخوری هی به هم میگیم هوووی کجایی گوش کن اخرش نسیم برگشته میگه:حالا حواست به درس باشه بعدا بهت نگه خاله بیکار خاله همال خاله بیسواد....خنده... کلی خندیدیم دیگه کلا من تو کلاس نبودم دوبار ایدا زنگید بهش اس دادم:سلام.توروخدا اجی؟راس میگی؟الهی فدات بشم اجی!تو کلاسم نمیتونم بحرفم اون:اره اجی فدای تو حالا به کسی نگو.باشه؟ من:باشه اجی.اجی به خدا نمیتونی تصور کنی چقد خوشحال شدم.اصلا هوایی شدم!!!! ایدا:من خودم نمیدونم کجاام اجی... من:الهی فدای تو بشم من اجی...از خوشحالی نمیدونم چی بگم.فقط خیلی دوست دارم ساعت 6 اومدم خونه زود زنگیدم به ایدا کلی باهم حرفیدیم... از وقتی نی نی دار شده احساس میگم خیلی بیشتر تر دوسش دارم یه جوری تازه تر. یه حس فوق العاده بهش دارم دیشبم که داشتیم حف میزدیم بهش میگم حسمو میگه:اره ندا میفهمم چی میگی... به مامان واجیمم اون شب گفتم خیلی خوشحال شدن بعد حرف از خوشکلی بچه شده بود. اجیم میگه خانم باردار انار بخوره بچش خوشکل میشه رامینم میگه:اره مامان من انار خورده که من شدم دیگه....خنده.... اجیم:وای خدا به دادمون برسه اگه دخترمون شبیه تو بشه.ترشیده میشه باید باهاش یه دبه هم بخریم رامین:نخیر اگه دخترمون شبیه من بشه تو همون بیمارستان خواستگار میاد براش.منم میگم نه دخترم قصد ازدواج نداره میخواد درس بخونه........خنده............ کلی خندیدیم.من که داشتم میمیردم از خنده با این حرفای رامین اجی ایدا ازم چند تا عکس پسر بچه های خوشکل رو خواست منم 5تا عکس براش میل کردم که دوتاش عکس پسره دخی خاله خودم بود. سهیل جونی که واقعا خوشکله.نی نی خیلی جیگریه.من که عاشقشم تازگیا هم یه چیز جدید یاد گرفته وقتی خجالت میکشه سرشو کلا میندازه پایین هرچی هم بهش بگی عکس العملی نشون نمیده وقتی ادم خودشم میگه سهیل خجالت بکش.دقیقا همین کارو میکنه حالا این رامین که تازه وارد خانواده ما شده این کار سهیل خیلی براش جالب بود.هی به این بچه بیچاره میگفت خجالت بکش سهیل سهیل هم سرپا وایمیستاد سرشو میاورد پایین این رامینم چپ میرفت راس می اومد این جمله رو تکرار میکرد ما هم هی میگفتیم:توروخدا رامین اذیتش نکن گناه داره ولش کن بذار بازی کنه خلاصه که پسر بانمکو با ادبو خوشکل و جیگریه. منم برا ایدایی فرستادم عکسشو ایدا دیشب گفت دکتر گفته 19 مرداد به دنیا میاد 19 مرداد هم تولد شوهر عمه ایداست که از اون شوهر عمش بدش میاد دیشب میگه وای ندا فک کن با تولد عمو اسماعیل یکیه میگم:خب خوبه دیگه باهم تولد میگیرین...خنده... خلاصه که خیلی خوشحال شدم برا ایدای عزیزم که اندازه خواهرم دوسش دارم با خودم میگم برا این که این همه خوشحال شدم ببین برا اجی نگارم چقد خوشحال میشم ایدا میگه:بهت میگه خاله ندا من:نخیر نمیخواد بگه خاله ندا.بگه ندا من که بزرگ نیستم ایدا میگه: بی جنبه تا اون موقع بزرگ میشی دیگه...خنده.... راستی از درس و مشقمم میخواستم بگم که اگه بگم خیلی طولانی میشه اپ پس باشه برا بعد فعلا بابای هیچ وقت اون چیزی که ته دلم میخواست نشد من اینو نخواسته بودم من میخواستم خیلی خوب باشم من میخواستم ادم خوبی بشم ولی نشد من میخواستم برا مامن بابام دختر خوبی باشم ولی نتونستم چرا اینجوری شد؟ من خدا اینو خواسته بودم؟ خدا چی بود اون چیزی که من خواستم؟ وقتی باهات حف میزنم چی میگم؟ خدا اصلا گوش میکنی به حرفام؟ کمکم کن... من دیگه بریدم میگم که تحمل دارم ولی خسته شدم دیگه خدا از من بدت میاد؟ حق داری به چی قسم بخورم که خودم اینجوری نمیخوام خدا من ازت ارامش میخوام خودت میدونی که منظورم از ارامش چیه من به خودم قول دادم ... خدا مگه من چقد وقت دارم؟ هی به خودم میگم ندا صبر کن هنو خیلی وقت داری ولی زود فکرم میره به عمری که دارم میگم اگه من فقط تا چن سال دیگه زنده باشم چی؟ اونوقت قبل اینکه به ارزوم برسم وداع رو گفتم یادته خدا قبلنا چقد ارزوی مرگ میکردم؟؟؟؟؟ ولی حالا میترسم. من دیگه ندای قبلی نیستم از اون ندا فقط یه دل مهربون مونده با کمی منطق دیگه میترسم از مردن با گناه های ریز و درشتی که دارم خدایا کمکم کن.من دیگه این زندگیو نمیخوام میخوام خیلی بهتر باشم چن سالی میشه که خوب بودنو یادم رفته اصلا یادم رفته که باید به مردم کمک کرد همه زندگیم شده بود کنکور که اخرشم گند زدم به همه چی کل زندگیمو اشتباه رفتم خدا جون خواهش میکنم کمکم کن من ندا ام. همه میگن ندا یعنی صدا منم همیشه با خنده میگم نه من ندای الهی ام پس خدا جونم بهم رحم کن بزار همون ندی الهی باقی بمونم من میدونم که همه چی به تو ختم میشه. من درک میکنم قانون طبیعتتو میدونم که تو هم توجهت به من هست ولی داری ازمایشم میکنی ببینی چقد رو حرفام هستم من میگم که رو حرفام هستم خدا جون دیدی که امسال موقع هم زدن اش نذری خاله چه نذری کردم کمکم کن.این اولین نذر بزرگیه که کردم این نذر برا سن من بزرگه ولی میدونی که اگه نذرم قبول بشه شروع چه کاریه خدا جونم تو فقط میتونی کمکم کنی خدا جون دعامو مستجاب کن.من میخوام اینو ادامش بدم با این کار احساس بزرگی میکنم کمکم کن خدا جونم.امیدم به توه فقط غیر تو هیچ کس نمیتونه کمکم کنه.خودتم خوب میدونی پس کمکم کن بزرگ بشم خدا جونم. همه امید زندگیه من که نمیزاری ناامید بشم.نمیذاری کفر بگم تو خوبی کمکم کن خوب باشم وقتی دارم زجر کشیدن خانواده تندگویان رو میبینم مخصوصا زن و بچه هاش واقعا سخت میتونم جلو اشکامو بگیرم امشب که داشتیم نگا میکردیم همه جم بودن تو حال حتی رامینم بود. برا همین اصلا نذاشتم یه قطره اشکم از چشام بیاد ولی خیلی گلوم درد کرد.انگاره یه سنگ اندازه گردو سنگینی میکرد تو گلوم. واقعا میگم خیلی سخت خودمو کنترل کردم ولی اعصابم خورد شده بود همین که یکی میخواست بگه ندا... خیلی تند جوابشو میدادم.میگفتم:چی میگی؟مگه نمیبینی دارم فیلم میبینم خلاصه که همه خاطرات اسرا که گاهی از بابامو دوستاش میشنوم یادم می افته با خودم میگم بابایی الهی فدات بشم چی کشیدین اونجا... بابام گاهی وقتا با دیدن اینجور فیلما گریه اش میگیره حتی یه بار یادمه راهنمایی بودم یه فیلم میداد ماله زمان جنگ و اسرا و عراقی ها که به شدت اسرای ایرانی رو شکنجه میکردن... منم بابامو صدا زدم بابا بیا ببین بابا هم اومد کنار من نشست یه کوچولو که فیلمو دید.جایی که رسید به شکنجه دادن اسیرا.بابام چشاش پر اشک شد به من گفت تو نبین پاشو برو اتاقت هیچ یادم نمیره.دلم میخواست ببینم فیلمه رو ولی چون دیدم بابام دلش گرفت و داره منفجر میشه زود پاشودم رفتم که باباییم راحت خودشو خالی کنه... گاهی وقتا مامن بزرگم از زمانی که بابام اسیر بود میگه... از سختی هایی که کشیدن از اینکه نمیدونستن برمیگرده یا نه... وقتی میگه هم خودش گریه اش میگیره هم ما. بابای من 7 سال اسیر بوده. میگه نماز میخوندیم سجده که میرفتیم با شلاق میزدن تو کمرمون. میگه عاشورا تاسوعا ممنوع بود ولی ما مراسم برگزار میکردیم.دعا میخوندیم و عزاداری میکردیم ولی روز بعدش... بابای من عکس داره از زمان اسارتش.بلوزش یکی استین داره یکی بدون استینه. بزرگ که شدم و فهمیدم چی به چیه.استین بلوز بابامو تو خونمون پیدا کردم. ازش پرسیدم که چرا پاراش کردی؟ میگه:استین بلوزمو بریدم تا روش بنویسم لا اله الله محمد رسول الله تا پارسال داشتیم این یادگاری زمان اسارت بابامو خیلی خوب و با رنگ سیاه گلدوزی کرده بود اینو رو پارچه. یه کتاب کوچولو از سنگ مرمر هم درست کرده بود روش با سوزن کنده بودو نوشته بود قصته زندگی من و یه چکمه لوچولو که با دستش دوخته بودتش ولی پارسال همه اینارو از موزه خواستنو بابامم برد همه رو داد. گفتیم بابا بذار بمونه خونه گفت:نه دیگه خواستن بذار ببرم خلاصه که همه خاطرات بابام این روزا براش تداعی میشه.ولی باز وقتی یه جانباز یا یه شهیدو میبینه تو تلوزیون خیره میشه بهش مامانم به شوخی میگه:چی میخوای تو؟خودت تو اینا بودی دیگه ولی بابام میگه:نه ماها...شهدا ان که هم تو دنیاشون خیر دیدن هم تو اخرتشون مامانم میگه:ما همیشه باید ممنون بابام باشیم.خیلی دوسش داشته باشیم.اینا خیلی سختی کشیدن.ماها الان باید بهشون محبت کنیم تا اون خلا ای رو که دارن رو پر کنیم وقتی بعضی موقع ها صدامو تو فیلما نشون میده من احساس میکنم بابام ازش متنفره... احساس میکنم اگه میدادن دست بابام با دستش خفش میکرد به خاطر شکنجه هایی که بهشون داده خلاصه که من عاشق باباییمم و همیشه واقعا بهش افتخار میکنم که همچین بابایی دارم که به خاطر خاکش جنگیده. دستشو قبل اینکه به خاطر اینکه بابامه ببوسم برا این میبوسم که یه آزادس و حالا من خودم عاشق شهادتم و فک میکنم این حس از بابام بهم رسیده من همیشه فک میکنم باید حالا ما جوونا این خاکو حفظش کنیم و نذاریم دست هیچ بیگانه ای بهش برسه. ... الان کل حس من شکوفا شده.حتی موقع نوشتن اینا کلی هم گریه کردم مخصوصا قسمتی که اسارت بابامو داشتم مینوشتم دیگه نمیخوام چیزی بگم.چون خیلی چیزا تو سرمه ولی وقت کمه باید برم بخوابم. راستی محرمو به همه عاشوراییان تسلیت میگم. این علی ضیا هم تو هر برنامه باز اشک منو در میاره با داستانهایی که از سیدالشهدا تعریف میکنه دیشبم کلی رامین برام از واقعه عاشورا و از مکه رفتنش تعریف کرده بود. میگم همش این روزا دارن با احساسات من بازی میکنن(خنده) امیدارم دلتون عاشورایی باشه. دیگه بابای من که والا چه عرض کنم.امروز خیلی خسته بودم.دوتا کلاس داشتم.ب.ظ هم نتونستم بخوابم.ساعت 6 که از کلاس اومدم مامانی گفت شامو زود اماده کنم یا نه زیاد گشنتون نیس؟ اجی گفت:دیر من:نه مامان تو رو خدا من نهارو هم 12 خوردم الانم خیلی گشنمه.زود...ولی زیاد فرق نداره من تحمل دارم بعد رفتم یه چرت کوچولو زدم تا شام اماده شد.خوردم یه کوچولو سرحال اومدم. بچه ها باورتون نمیشه حتی دستامم نشستم اومدم نشستم سر سفره. تو راه اومدنی با سحر هم کلی خندیدیم. اخه یه پسره هست مث اینکه عاشق سحر شده. بچه محلم هست. من از داداشم امارشو گرفتم.مث اینکه نمیتونه خوب و شمرده حرف بزنه اولین بارم که اومده بود دنبالمون با ماشین باباش،یه پراید نقره ای رنگ،همین که منو سحر جدا شودیم رفته بوده جلو در سحر اینا شماره داده بوده. سحر میگه:ندا به خدا نفهمیدم چی میگفت فقط از کارتی که جلوم گرفته بود فهمیدم داره شماره میده منم میگم:خنگی دیگه.برا چی نگرفتی.می اومدیم عروسی یه دلخوشی هم ایجاد میشد ثوابم میکردی اونوقت. سحر میگه:ندا میخواستم بگم اصلا اومدیمو من شمارتو گرفتم .تو چجوری میخوای باهام حف بزنی؟ میگم:سحر خوب شد نگفتی ها.خیلی بد میشد.ادم دلش نمیاد دلشو بشکنه میگه:اره منم به همین فکر کردم.فقط ندا اینو میدونستم که زود در خونمونو باز کنم برم داخل میگم:وای سحر چقد دیدنی بودی تو اون موقع میگه:ندا ادم دلشم براش میسوزه از یه طرف میگم: ا واقعا؟پس دیگه مبارکه.بیا برو قال قضیه رو بکن...خنگی سحر به خدا.ماشینم داره چی میخوای دیگه؟بچه خوب و ارومی هم هست.بیا بله رو بگو دیگه.کشتی مارو میگه:ندا اذیت نکن ها.اگه خیلی دلت براش میسوزه بیا خودت زنش شو. میگم:خب چه کاریه؟اون تو رو میخواد منو که نه.عاشق تو شده.خجالت نکش.میخوای من به مامانت بگم؟...سحر میبینی دیگه بچه همش اهنگ های غمگین گوش میده.عاشق شده چیکار کنه بیا ثواب داره بله رو بگو ... خلاصه که کلی اذیتش میکنم سر این حالا با مزه اش اینه که دیروزم یه موتوری افتاده بود دنبالمون.دونفر از اون بی شخصیت ها بودن دیگه این بار اعصابم خورد شد.سر سحر خالی کردم.البته همه حرفامون با خنده بود گفتم:ببین سحر تقصیر توه ها میگه:من بیچاره مگه چیکار میکنم؟ میگم:نمیدونم که خلاصه به خاطر من نمیان.تا حالا نشده کسی دنبال من را بیفته میگه:ندا میبینی که منم خیلی ضاهرم که بد نیس اینجوری میشه.دست خودم که نیس میگم:سحر یه بار دیگه فقط یه بار دیگه پسر مسر بیوفته دنبالمون من میدونم با تو...بیا با یکیشون مزدوج شو خیال همه رو راحت کن دیگه میگه:اره ندا فک کنم باید همین کارو بکنم. ما که داشتیم با هم حرف میزدیمو میخندیدیم.این موتوری ها باهامون تا سحر کوچه ما اومدن. من که درو باز کردم اومدم تو.صدای موتور شنیدم.زود چراغ راه پله رو خاموش کردم که بینم خودشونن. از شیشه داشتم میدیدم. دیدم بله همچینم دوتاشونم سرشونو گرفته بودن بالا داشتن ساختمونو نگا میکردن که نگو خلاصه که با سحر اومدن کلی دردسر داره.به خودشم میگم.کلی میخندیم منم زیاد از این میترسم که اشنا ماشنایی مارو ببینه بد بشه. سر اون معشوقس که با پراید می اومد دنبالمون یه با جدی به سحر گفتم که سحر من دوس ندارم تا کوچه دنبالمون میاد.خیلی زشته که همسایه ای ببینه که دختر فلانی پسر دنبالش را انداخته اورده تا کوچه.به بابات بگو کاری بکنه که پسره ول کنه بره سحرم با حرف من زد شیشه ماشین پسره رو اورد پایین دیگه نیومد دنبالمون.فقط بعضی وقتا میبینیمش تو محل میگه:ندا سنگه رو پرت کردم بدو رفتم تو خونه(خنده) منم به مامانم گفته بودم.چون با سحر می اومدیم همیشه،باید میگفتم تا بعدا دردسر نشه مامانم گفت:اگه اذیت میشی دیگه با سحر نرو گفتم:اخه مامان واقعا سحر کاری نمیکنه.اگه کار زشتی میکرد من رکم میگفتم که من دوس ندارم با تو برم بیام تو فلان کارو انجام میدی.ولی وقتی میبینم کاری بدی نمیکنه خب زشته من بخوام بهش همچین حرفی بزنم مامانم هم وقتی از بیرون می اومدیم.تو ماشین بودیم،گفت:ندا همین پسره اس دیگه دنبال سحر را می افته؟ گفتم:اره همینه بابام میگه:بیخود میکنه.این حتی نمیتونه شلوارشو بکشه بالا.بیخود کرده دنبال یکی را می افته ... خلاصه که ماجرای من که نگران بودم مشکلی برام پیش بیاد حل شد.مامان بابام فهمیدن حالا راحتم ولی اینا شده سوژه خنده ما.اخه چن تا ماجرای دیگه هم هس.ولی تنبلیم میاد بنویسم. اصلا یادم رفت برا چی اومدم اینجا که بنویسم. دوتا پست میکنم که طولانی نشه... چه اشتباهی کردم به خدا. بگو تو چیکار داری ظرفا کثیفه اخه؟ بچه ها کسی میدونه اگه به جای روغن مخصوص ظرف شویی روغن مایع خوردنی بریزی چی میشه؟ تازه امروز یادم افتاده و از مامانم پرسیدم میگم:مامان روغن چی میریزی تو ظرفشویی؟ میگه:(روغنشو نشون داده)ایناها.روغن مخصوص خودشو بعد من خندیدم. میگه:نکنه تو روغن خوردنی ریختی توش میگم نه مامان میگه:واقعا میگی؟ میگم:اره فقط یهو به فکرم رسیده برا همین پرسیدم.اون روزم که تبریز بودین دیدم روغن نداره دیگه هیچی نریختم همینجوری زدم کار کرد وای بچه ها به خدا ترسیده بودم. باورتون نمیشه فک کنم خیلی سرخ شده بودم از دروغی که گفتم اخه احساس کردم صورتم داره اتیش میگیره وای ایدا گفتا دیوونه برا چی ریختی.تو چیکار داشتی به روغنش؟ گفت ماله من روغن لازم نداره ولی ندا اشتباه کردی.فک کنم روغن مخصوص دارن یعنی من تا حالا نفهمیدم که روغن مخصوص داره این(دست گلم درد نکنه واقعا) البته اونجوریا هم نیستا... من چون همه چی سنتیشو دوس دارم یاد نگرفتم(نه اینکه زیاد ظرف میشورم برا همین) اصلا من جای ظرف شوره خونمونم.همه ظرفا رو خودم یه تنه میشورم بابا به من چه؟مگه خونه منه من یاد بگیرم چجوری کار میکنن؟ اصلا تو بپرس ندا لباس شویی رو بلدی روشنش کنی؟ بابا من روشن خاموش کردن پکیجو تازه پارسال یاد گرفتم چه برسه به ظرفشویی اونم چون اجیم رفت دانشگاه مجبور شدم یاد بگیرم وگرنه مارو چه به این کارا؟ بعد اینکه با مامانم حرفیدم اومدم تو اتاقم با خودم میگم:حالا خوب شد قرصشو میشناختم وگرنه اونم استامینوفن یا سرماخوردگی میذاشتم جاش فکرشو بکن اگه اینم کارم میکردم وای که چه میشد!! ... حالا بزار اجیم بیاد بهش میگم دوتایی بخندیم به کارم فقط میترسم لو بده. اخه به اجی من بگی نگو.نمیگه ها یهو از دهنش میپره.سوتی میده. خلاصه که کاری میکنه طرف بفهمه چه خبره.باز دست گل اجیمم درد نکنه تو این مورد برا همین اگه من بخوام چیزو به اجیم بگم که مامان نفهمه.بهش میگم ولی سه سوته میرم به مامانمم میگم که دیگه اجی زحمت گفتنشو نکشه یه بار تو خونه کسی نبود به جز منو مامانم. مامان هم تو سرخ کن داشت سیب زمینی سرخ میکرد. تلفن زدن با مامان کار داشتن. گفت:ندا یه لحظه چشت به سیب زمینی ها باشه حالا منو بگو بلد نیستم حتی سبدشو بیارم بالا تا نسوزه. همچین کولی بازی در اوردم که مامان مامن زود باش زود باش من بلد نیستما سوخت سوخت اخرش بیچاره قطع کرد تلفنو اومد بعد دوباره خودش رفت زنگید به همکارش البته الان یاد گرفتم چجوری سبدشو بیارم بالا(یه کف مرتب به افتخارم) خواهش میکنم توروخدا خجالتم ندین.کاری نکردم که.وظیفس خلاصه که میگم مامان من به چه دردم میخوره یاد بگیرم؟ اگه یاد بگیرم بیشتر میخوان که کار کنم.همون بلد نباشم به نفعمه.مگه نه؟ اره من زرنگم.تو زرنگی هم دو خواهر و یه برادریم.(بگو ماشالا چشم نخوریم) پس چی فک کردین؟فک کردین خنگم ؟ نخیر.میگن هرکه بامش بیشتر برفش بیشتر ما هم مگه بیکاریم باممونو بیشتر کنیم که برف زیاد داشته باشیم خب دیگه بای بای که برم بخوابم.چون شارژم ندارم با گوشی ور برم با سحر جونی داشتیم اس میدادیم یهو وسطش دیدم اس-م نمیره. حس ششمم گفت که شارژ تمومیدم. به بابایی پول دادم بریزه تو حسابم که صبح از نت بگیرم. الان که رفتم بخرم... پول ندارم تو حسابمااا فقط برا دلخوشی رفتم که گفتم خدا رو چه دیدی شاید یادم رفته باشه پول تو حسابم باشه.البته میدونستم ۹۰۰ بیشتر تو حسابم نمونده.هه هه هه میبینید چقد پول دارم؟؟؟! به جای اینکه ارر بده پول ندارین تو حساب ارر داد که زمر دوم باید حداقل ۵رقمی باشه از کی تا حالا؟؟؟؟؟؟؟؟ والا تا حالا که من با رمز ۴رقمی خریدم از نت. حالا باید بگم رمزمم عوض کنه ۵رقمی کنه حالا خوبه ارر نداد که اصلا بانکی به اسم مسکن وجود نداره باز جای شکر داره.ما به اینم قانع ایم. جهنم الضرر رمزمونو ۵رقمی میکنیم. اصلا من ۱۰ رقمی میکنم باز هی نیان بگن رمز باید بالای ۶ رقم بالای ۷ رقم بالای ۸رقم...باشه یه بار ۱۰ رقمی میکنیم برا ده سال.اینجوری بهتره دیگه بای بای.شب خوش منم خوبم فقط تنها برنامه ای که دارم بخور و بخواب و تفریحه وسطشم یه چن دیقه پیام بازرگانی درس میخونم بعضی وقتا به خودم خندم میگیره میگم همینم زیاده حالا.چه کاریه؟ امروز مامانم اینا رفتن تبریز.خونه در اختیار منو دادشمه.ماهم که ماشالا خیلی مسئولیت پذیر... حتی شام هم برا خودمون درست نکردیم.گفتیم ما شامو چیکار کنیم مامانی گفت پول میزاریم براتون برین از بیرون یه چیزی بخرین بیارین بخورین... حالا کار مارو داشته باشین:اول من گفتم محمود چطوری پولو نصف کنیم توخونه هم چیزی درست کنیم بخوریم؟ گفت:ایول اجی منم همین الان به این فکر بودم گفتم پس حله. من پاشدم برم بیرون که پول کلاسامو بدم و شارز بخرم. رفتم اموزشگاه.یه پیرمرده هست.خیلی باحاله.مث نگهبان میمونه.همیشه اموزشگاهه.کلی نظرشو در مورد هر دختری که میبینه میگه.مثلا به یکی میگه تو دختر خوبی هستی.عروس من میشی؟...و کلی از این حرفای بامزه.بهش میگیم مش حسین. همین که وارد دفتر شدم.نشسته بود تو دفتر بهم میگه:چش سیاهی تو.مانتو کمردار پوشیدی.الان اینا مده...چه دختر خوبی.لبخند مرموزی هم میزد میگم:واقعا مش حسین من خوبم؟ میگه:اره یعنی بچه ها خیلی پیر مرد باحالیه. میبینی بچه ها بهش میگن:مش حسین من یه مامان بزرگ دارم میخوای بگیرم برات زنت بشه؟ میگه:من اونو نمیخوام بچه ها میگن:چرا؟ میگه:اون پیره من اونو میخوام چیکار؟ یعنی اند خنده اس ولی من زیاد باهاش حرف نمیزنم چون هوش و حواس درست حسابی نداره میبینی چیزی میگه که ادم دهنش وا میمونه اومدنی تو راه دوتا هم پیتزا تنوری گرفتم بخوریم اونو خوردیم داداشم میگه اخه این هیچ جای منو نگرفت!برم ساندویجم بگیرم بیارم بخوریم؟ میگم:چه خبرته تو چقد جا داری مگه؟خب اگه گشنته برو بگیر میگه:نه گشنم نیس بیکارم میخوام بخورم.من بیکار باشم باید بخورم.برا تو هم بگیرم؟ میگم:نه میگه:پول بده برا تو هم بخرم میگم:نه نمیخوام - با پول خودم میخرم میخوری؟ -نه...اره میخورم بگیر -خب پول بده بخرم -نمیخورم -خب تو پول نوشابه هارو بده -نمیخورم -پول نوشانه خودتو بده ساندویج من برات میخرم -نمیخورم -نوشابتم من میخرم -میخورم -اجی اذیت نکن برم بخرم؟ -جدی جدی من نمیخورم اگه گشنته تو برو بخر بیار بخور ... خلاصه که کلی سر این موضوع گفتیم خندیدیم. بعد محمود میگه پاشو شیرداغ کنو بشور میخوام شیر داغ کنم بخورم کلی ظرف نشسته داشتیم منم همه رو گذاشتم تو ماشین... حالا بیا اینو روشنش کن کار کنه.یه بسم الله گفتم.اخه اولین بارم بود که داشتم روشنش میکردم همیشه مامانم میگه ها یاد بگیر ما خونه نباشیم لنگ می مونی ولی کیه که گوش کنه قرصشو گذاشتم.یه بار مامانی موقع روشن کردنی دیده بودم.دیده که دارم نگا میکنم بهم توضیح داد که قرصشو میزارم بعد روغنشو چک میکنم ببینم داره یا نه.اگه نداشت میریزم منم این جمله یادم بود دیدم روغن نداره.گفتم خدا روغن چی بریزم من اخه؟ ورداشتم روغن مایع خوردنی ریختم یکم.گفتم توکل به خدا استارتشو زدم. راستش ترسیدم که چیزی بشه بعد بیا جمش کن. زودی اومدم به ایدا زنگیدم که کارم درست بوده یا نه؟ با اونم کلی حرفیدیم.خیلی هم خوشحالیدم که صداشو شنیدم.دلم براش یه ذره شده.عید میشد میدیدیم همو بعد دیدیم فیلم سرگیجه میده نشستیم اونو دیدیم.خیلی هم مسخره بود. ولی خب وقتمونو گذروندیم حالا وسط های فیلم بود که رامین(دامادمون) اومد.گفت شام خوردین؟ گفتم اره خب.خوردیم میگه چی؟ گفتم پیتزا تنوری خریدم اوردم خوردیم. گفت:خو برا منم میخریدین دیگه.منم اومدم که برم شام بخرم بیارم بخوریم اخه میدونست مامانم اینا تبریزن و ما تنهاییم گفتم نه مرسی خوردیم.تو هم نگفته بودی که برات بخرم میای اینجا بچه ها حالا خنگی منو ببینیم.طرف داره میگه شام نخورم منو ببین که اصلا متوجه نشدم شام نخورده نشستم با خیال راحت فیلمو دیدم.اونم با محمود گیم بازی کردن.فیلم تموم شده.میوه اوردم خوردیم. یهو یادم افتاده گفتم:رامین تو شام نخوردی!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ میگه:نه خندههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه میگم وای الان یهو یادم افتاده که تو باشگاه بودی شام نخوردی.پاشین برین با محمود یه چیزی بخرین بخور. میگه نه اشتها ندارم کلی اصرار کردم ولی گفت گرسنه نیستم. هیچی دیگه کلی خندیدن به من.اخه قیافم دیدنی بود وقتی که دوزاریم افتاد شام نخورده هیچی یگه همینجوری روزم تلف میشه درسم نمیخونم. درس میخوام چیکار؟به چه دردم میخوره؟مگه نه؟ چه کاریه؟ادم به خودش سختی بده درس بخونه.نمیخونیم.هر موقع هم دلمون خواست میریم ازاد بدون کنکور نیشخند بای بای دلم بدجور یه ارامشیو میخواد که چن ساله از دستش دادم منظورم ارامش کودکیه. خیلی دنیای خوبیه. الان یه لحظه خندم گرفت.میدونین چرا؟ چون دخترا همیشه یه قسمت اعظم خاطرات بچگیشون با عروسک گذشته... الانم به این خندم گرفت که هرچی فک کردم دیدم من بچگی اصلا عروسک نداشتم که بخوام... اخه اصلا عروسک دوس ندارم.اصلا از بچگی زیاد به اسباب بازی اهمیت نمیدادم به جز آتاری دستی که شاید سالی یه بار خراب میکردمو میخریدن برام الانم دلم میخواد داشته باشم. هی همش میگم ها رفتنی بیرون میخرم ولی یادم میره بگذریم میگفتم:هرچقدر بزرگ میشم مشکلاتم مث خودم بزرگ میشه ولی مشکلاتم نمیدونن که منم بزرگ شدمو مث همیشه طاقت دارم به همه چی نمیدونم چم شده که تا این حد نگرانم نه تنها یه روز دو روز همه روز و شبام نگرانم حتی وقتی هایی که میخوام یه کوچولو تفریح کنم ولی بازم همش فکرم مشغوله یه جایه شکر داره که همیشه امیدوارم به اینده ولی دیگه احساس میکنم داره خیلی بزرگ میشه مشکلاتم الان فقط فکرو ذکرم اینه که کنکورم چی میشه ولی وقتی به بعدش فک میکنم میبینم این تازه شروع مشکلات نه خود مشکل وقتی دارم به حرف دیگرون گوش میدم میبینم زندگی خیلی چاله و چاه داره که باید مواظب بود تازگیا یادم افتاده که من چه قولی دادم به... میدونم...یادم نرفته...نگران نباش مواظبم... من راضی ام از همه چی ولی نمیدونم چرا تا این حد پیچیدم به خودم چن شب پیش پسر خالم یه مسیجی بهم داد که هی میخونمش. یه حس خوبی بهم میده تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن. بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش. زیبا و زشتی پای توست تقدیر را باور نکن. تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی. از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن. خالق تورا شاد افرید.ازاد ازاد افرید. پرواز کن تا ارزو زنجیر را باور نکن این واقعا واقعیته همه چی پای خودمونه چن روز پیش تو تی وی هم یه حدیثی از امام عج گفتن که خیلی امیدوارم کرد معنی کلی حدیث این بود که هرچیزی که تو میخوای به خواست و اراده خداست.یعنی خدا اون چیز رو پسندیده و خواسته که تو هم ارزوی اونو داری... معنی کلیش این بود منم به خواسته ای که دارم فک کردم و همش احساس میکنم چیزیه که خدا میخواد... یعنی حس میکنم اون چیزی که من دنبالشم خوب و پسندیده اس و خدا هم دوس داره وقتی به اینا فک میکنم بیش از ۱۰۰ درصد مطمئا میشم که میرسم به خواستم وقت هایی که تنهام با صدای بلند به خودم میگم: ندا تلاش کن باید برسی به اون چیزی که میخوای ندا تو میتونی نباید عقب بمونی... خلاصه که همیشه اینه چهار دیواریه دل من اگه زندگی من تا همین فردا صبح باشه چی میشه؟ به این فک میکنم که خدا کجا بهم میگه بسه دیگه.کافیه این... دوس دارم تا اونجایی زندگی کنم که برنامه دارم براش ولی این دیگه دست خداست.نه من... تصمیمو گرفتم تلاشمو میکنم تا... ولی اگه اون چیزی که میخوام نشد یه برنامه دیگه ریختم برا زندگیم من متوقف نمیشم از زندگی که چیزی برا دنبال کردن نداشته باشه بدم میاد. دوس دارم همیشه دنبال چیزی باشم. حس میکنم زندگی اینجوری معنی داره نه مث سه ماه تابستون امسالم که هیچی نداشت فقط بخور و بخواب و گردش بود که به جز اضافه وزن چیزی برام نداشت از این بدم میاد... سعی میکنم دیگه تکرار نشه تو زندگیم. گردش و تفریح میکنم ولی به اندازه نه اینکه همراهش بیخیالی باشه شبتون اروم و اسمون دلتون پر ستاره اولا که عنوانو زیاد جدیش نگیرین. چون ربطی نداره.فقط همینجوری گفتم یه چیزی نوشته باشم تو عنوان حالا بریم سراغ آپم از دیروز حس درس خوندنم زیاد شده وهمین باعث شده شاد باشم یه جورایی خوشحالم.دارم با شوق بیشتری درس میخونم دیروز رفتم از سحر دوستم که امسال مواد قبول شده و دیگه کتاباش به دردش نمیخوره کلی کتاب گرفتم اوردم که بخونم وای باورتون نمیشه اتاقش عینه کتاب فروشی میموند کلی کتاب داشت همین که وارد اتاقش شدم میگم وای سحر تو این همه رو میخوندی نفر اول کنکور میشدی که! بعد کلی نشتیم کتابایی که به درد من میخورد رو سوا کردیم گفتم سحر کتابایی که خودت برا کنکور خوندیو میخوام اونم کلی کتاب داد.هم اموزشی هم تستی وهمچنین سی دی های اموزشی و تستی باید زنگ بزنم به سحر یا اس بدم که متشکرم بابت کتابا البته رسیدم که خونه زنگیدم برا تشکر ولی بعد اینکه شروع کردم کتابارو بخونم حس میکنم دوباره باید بگم که خیلی لطف کرده کتاباشو بهم داده بعضی از کتابا برا اقاشونه.میگم سحر اینا رو پس ندادم هم ندادم هااا میگم عوض این کتابا یه دختر بهش دادیم عینه دسته گل.مگه نه؟؟؟ پری شب که اس دادم صب تا ۱۲ میام.نگو سحر فک کرده من همون شبو میگم. به باباش گفته بره بیرون که... تا ۱۲ باباش تو بیرون پرسه میزده.این سحرم هی بهم اس میده که ندا کجایی.منتظرماااا.صب شد منم میگم:چطور مگه؟خونمونم. میگه زود باش دیگه منم فک میکردم اس.م بهش نمیرسه نگو خانوم فک میکرده من همون موقع میخوام برم کتابارو بگیرم ازش. اخرشم گفت بابام رفت اومد من تو خودم(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چی میگه این؟نکنه فک کرده الانو میگم؟) سحر اخه دختر خوب کی نصفه شب میره خونه دوستش که کتاب بگیره منم دومیش باشم؟ کلی خجالت کشیدم.نه به خاطر سحر.نه بابا بیخی سحر به خاطر باباش میگم بد شده. کلی عذرخواهی کردمو گفتم چی شده همچین سه میزنی؟ میگه:خنگول میگفتی دیگه صب رو میگی(من گفته بودما خانوم درست اس رو نخونده بوده) صب که رفتم خواب مونده بود خانوم.تقصیر من نبودا من یه ربع به ۱۲ رفته بودم میگه:ندا دیشب همچین لباسامو عوض کرده بودمو منتظر تو بودم که الان میاد دودیقه دیگه میاد.خنده کلی خندیدیم بله دیگه همین که دیدنو گرفتن کتاب از سحر کلی به شوقم اورده که درس بخونم نگینم کتابامو اورد. بهش میگم:نگین نمیدونی چقد پش سرت دعوات کردمو ازت عصبی بودم.مگه نگفته بودم کتابامو اخر شهریور میخوام؟ میگه:ندا توروخدا ببخشید میدونم ولی وقت نمیکردم بیارم اخه قبل اینکه نتایج بیاد چون ۹۹درصد میدونستم میمونم به نگین گفته بودم که:نگین میدونی که میمونم پس لطفا کتابامو اخر شهریور بیار که خودم میخوام بخونم گفته بود:حتما ندا میارم میدونم دیگه... مامانم میگه سال بعد رشته ای که میخوای شد شد وگرنه میری ازاد رشته ای که دوس داریو میخونی میگم اخه مامان من که اگه میخواستم برم ازاد که پش کنکور نمیموندم. ولی راستم میگه ها نمیشه که سماجت کنم و باز پش کنکوری بشم سال دیگه ولی تصمیم گرفتم سال دیگه رشته های پایین تر هم بزنم که برم ومجبور نشم ازاد بخونم ولی دارم تلاش میکنم حداقل یکی از رشته های مهندسی باشه گزینه دو هم باید ثبت نام کنم.اول میخواستم گاج برم ولی بعد پشیمون شدم اخه جامعه اماری گاج خیلی کمه خب دیگه فقط اینکه بدم میاد از ادمایی که تو زندگیه کس دیگه ای سرک بیخود میکشن هیچ حرف و کار به درد بخوری نمیکنن ها فقط تیکه میپرونن. بدم میاد ازشون و دیگه اینکه دلم برا مامان بزرگم تنگ شده.هی از مامانم پیغوم میفرسته که ندا خوب درس بخونه ها به مامانم میگه:کاری به ندا نداشته باش.هی با خودت نکشونش این ور اونور بزار بشینه خونه درس بخونه الهی فداش بشم میدونم نگران چیه! نگران اینکه چون سال دیگه با نگین باهم کنکور میدیم کمتر از اون نشم.. خب راستم میگه همه منتظر اینن که سال دیگه کی بهتر میشه وای خدا به دادمون برسه با این کنکور فک کن سال دیگه لحظه اعلام رتبه ها...چه شود!!!!!!!!!!!!!!!! همه فامیل به نوبت به منو نگین زنگ میزنن حالا باحالش اینکه منو نگین کدوممون اول زنگ میزنه رتبه اون یکیو میپرسه فک میکنم اونی که فک کنه از رشته ای که میخواد قبول میشه زنگ بزنه یعنی اینکه اونی که از رتبش راضی باشه وای چقد غیرقابل تصوره اون لحظه اعلام رتبه ها از لحظه کنکور تا فهمیدن رتبه هم دیگه فقط فکرمون این میشه که کدوممون بهتر شدیم؟! وای خیلی بده اینجوری. اگه یه بار دیگه دنیا بیام سعی میکنم جوری پش کنکوری باشم که کس دیگه ای تو فامیل کنکوری نباشه.نیشخند خب دیگه باید برم هندسه تحلیلی بخونم. من تو کتاب های هندسه هندسه تحلیلیو بیشتر از همه دوس دارم به خاطر همین اول اینو میخونم خو فک میکنم اسونم هس نسبت به هندسه های دیگه بعدش نوشت:دوس دارم امسال خیلی خوب بخونم. همیشه نوشت:فقط خداجونم کمکم کن.تنها تویی که میدونی چه فکری تو سرم دارم بعدش نوشت:خواهش میکنم هرکی هم این پست رو خونده برام دعا کنه. شب همش داشتم به حرفش فک میکردم اخه انصافه این؟ من که حرفی به کسی نزدم به غیر اینکه اجازه ندادم ادمای فضول در مورد کارم ازم بپرسن اخه یکی نیس بگه دایی واقعا چرا رو منو اجیم داداشم خانواده شما اینقد... چی بگم اخه؟ بگم فضولی...بگم حسودی..بگم کاسه داغتر از آش اخه مگه خونواده ما تو کارای شماها دخالتی میکنن که شما هی همش میخواین... بابا این زندگی مربوط به منه حتی خونواده من زیاد سوال پیچم نمیکنن در مورد انتخاب رشته و رتبم پس این وسط شماها چی میگین؟ بذارین بگم چی شده که من دلم از داییم که این همه دوسش دارم شکسته من دایی هامو بیش از اندازه دوس دارم ولی دایی رضا نمیدونم چرا اینجوری میکنه حتی میدونم خیلی هم ماهارو دوس داره دیروز اومده بود خونه ما.میدونست که من قبول نشدم ولی همچین رفتار کردم که از خونواده داییم اینا کسی جرات نکنه سوالی بپرسه خالم اینا هم چن روز پیش از تهران اومدن و رفتن. نگو اینا برا خواستگاری از فرشته دخی داییم برا امین پسر خالم اومده بودن فرشته هم قبول نکرده ولی دایی راضی بوده دیروز داشت برا مامانم تعریف میکرد که فرشته میکه میخوام درس بخونم نمیخوام ازدواج کنم اینجوری ماجرا تموم میشه موقع ای که دایی داشت میرفت و از پله ها میرفت پایین برگشت به مامانم میگه:گفتم فرشته راضی نیس ولی بیان از این دخترای بیکارو بدیم ببرین... خو این وسط درسته دختر خودشم همچین بگی نگی...ولی اقا منظورش به من بوده داشتم منفجر میشدم که مامانم گفت:دختر بیکار من که راضی نشد.ندارو قبل فرشته خواستگاری کرده بودن کلی دلم خنک شد که مامانم جوابشو داد... دایی هم برگشته میگه:واقعا؟ مامانم هم گفت.اره ندا نخواست ولی دختر تو رو نمیدونم دیگه اخه من نمیدونم چرا بعضی از ادما نمیخوان دست از فضولی و حرف در اوردن پشت سر دیگران دس بردارن؟ اگه به کنجکاوی باشه من درجه کنجکاویم تو فامیل بیش از بقیه است ولی هیچ وقت به جودم اجازه نمیدم در مورد مسایل خصوصی دیگران حرفی بزنم هنوز هنوزه دایی خان دخترای خودت بیشتر از من اشتباه دارن ولی حتی یکیشم به مامانم هم نگفتم چه برسه با دیگرون حرفشونو بزنم گناه که نکردم پشت کنکور موندم. گناهو دخترای خودت میکنن... نمیدونم ما چی از شماها بیشتر داریم که همش حرف ماهارو میزنین؟؟؟ همش زندایی تو مدرسه ها و پیش همکاراش حرف مارو میزنه الان میدونم که پیش همکاراش همش از منو و انتخاب رشتمو قبول نشدنم حرف میزنه خداروشکر همه هم تو همکارا هم مامان منو میشناسن که چجوریه هم زندایی رو که چجوریه نمیخوام بگم ما اینجوریم اونجوریم.نه ولی خب دیگه کارای هر فرد باعث میشه که مردم در موردشون چجوری فک کنن بابا به خدا منو اجیم و فرشته و نگین با هم مشکلی نداریم اگه بذارن خیلی هم صمیمی و مهربونیم برا هم درسته هم رقیبیم ولی دوستم هستیم اگه بزرگترا بذارن دلم میخواد بگم ای کاش نگین پش کنکوری بشه دایی ببینم اونوقت چی میگه ولی نمیخوام.نگین چه گناهی کرده که چوب بزرگترشو بخوره؟ ای کاش میتونستم همچین خواسته ای داشته باشم ولی نگین برام مهمه.میدونم که دوس داره بخونه میدونم که دلش صافه ولی این وسط دایی و زندایی و بعضی وقتا حرفای فرشته اذیتم میکنه میدونم نگین زود تحت تاثیر حرفای دیگرون قرار میگیره به خاطر همین هرچی هم بگه ازش دلخور نمیشم چون میدونم تقصیر خودش نی ولی بقیه رو هم که میشناسم.میدونم میخوان چیرو به دیگرون بفهمونن وای خدا اینا دارن اعصابمو به هم میریزن اخه دایی من که دوست دارم چرا تو...؟ میدونی تقصیر منه. من اینقد دایی هامو دوس دارم که هر حرفی بزنن هیچی نمیگم اگه مث بقیه بهشون اجازه ندم حرفی بزنن اینجوری نمیشه اره باید رک جواب بدم تا ول کنن زندگیه منو. نمیونم واقعا با اینجور افراد باید چیکار کرد؟ بزرگن نمیشه جواب سربالا داد نمیشه بی احترامی کرد نمیشه هیچ کاری جلوشون کرد پس خدا جون باید این افراد درک بالا هم داشته باشن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ندارن؟ چرا فک میکنن تو زندگی همه میتونن دخالت کنن؟ چرا فک میکنن هر حرفیو میتونن به زبون بیارن؟ به خدا اگه میخواستم جواب خیلی خوبی میتونستم بهشون بدم ولی نخواسم همه میدونن که این موضوع چقد برا من مهم بود پس نباید اینجوری باهام حرف میزدی نمیدونم با این کنایه ها چی رو میخواین ثابت کنین؟ میخواین بگین مثلا من نتونستم؟ میخواین بگین من رتبمو به شما دروغ گفتم؟ ولی خدا روشکر که قبل انتخاب رشته به دخترات گفته بودم که جوری انتخاب رشته کردم که بمونم برا سال بعد ولی بازم با این شماها دارین پشت سرم فلسفه بافی میکنین من همیشه هرکی در موردم بد گفته بخشیدم ولی تو این یه مورد کنکورو رتبه و انتخاب رشته هرکی حرفی پشت سرم میگه رو نمیبخشم چون برام بیش از هر چیزی مهم بود این موضوع دایی دوست دارم مث قبلنا ولی دلمو شکستی دیگه مث قبلنا شوق دیدنت رو ندارم معمولی مث همه دوست دارم دلم بدجور نگرانه دیروز و امروز خیلی روز بدی بودن.همش گریه بود هرچی گریه میکردم خالی نمیشدم.یاد همه تلخی های زندگیم افتاده بودم حتی امروز برا داییم هم دلم تنگ شد و گریم گرفت مث اینکه هربار دنباله یه بهونه برا گریه باشم واقعا گریه بده...چشمام دو روزه میسوزه از گریه زیاد ولی تنها چیزی که منو میتونه خالی کنه و ارومم کنه گریه است و نوشتن که ادم تو اینجور موقع ها سخت میتونه حوصله نوشتن داشته باشه فردا قراره زنگ بزنن تایم کلاسامو بگن فعلا که با نسیم رفتیم کلاسای عمومی ثبت نام کردم نمیدونم واقعا موثر میتونه باشه یا نه؟ اخه من اکثرا کلاسام خصوصیه و اینجور راحتر یاد میگیرم اینجوری خیالم راحته که کلاس برا منه و هرکجا اشکال داشتم میتونم بپرسم این دو روزه همش میگم چرا خداااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا قبول نشدم؟من که چیز زیادی نخواسته بودم واقعا چرا حروم شد این یه سالم؟ من لیاقت ندارم؟؟ من چرا اینجوری شدم؟ چقد رویاهام به هم خورد!چقد برنامه داشتم برا زمان دانشگاهم! ... دلم برا دایی رسولم تنگ شده دایی ای کاش بودی امروز حرف تو هم بود یهو به خودم گفتم:ندا میدونی چن وقته نرفتی داییتو ببینی؟ دایی اگه بودی... چرا من وقتی تو بودی بچه بودم؟؟؟؟ دایی هیچ کدوم از دخترای فامیل مث من که ازت خاطرهای خوبی دارم ندارن دایی تو منو میبردی پارک یادته؟؟؟؟؟؟؟؟دایی چقد منو خندونده بودی سر شهربازی که میخواستیم منو تو و خاله فریده بریم حیف که من بچه بودم اون موقع ای کاش سن الانمو داشتم و... یادمه عیدی هامو که جمع میکردم زود میرفتم پیش دایی رسولم که پول های کهنه رو بدم و نوشونو بگیرم ازش دایی یادته؟ اش نذری مامان بزرگ.به من گفتی بیا با هم بریم برا دوستام اش نذری بدیم یادش بخیر.من میترسیدم از سرعت.محکم گرفته بودمت و میگفتم دایی تو روخدا ارومتر برو تو هم میگفتی کیف کن دیگه دایی به این باحالی داری یادته دایی؟برگشتیم خونه دیدیم داداش من با کله رفته تو اش.چقد خندیدیم.چقد اش حروم شد. دلم برا بچه گی هام تنگ شده.برا شیطنت هام.هیچ یادم نمیره. داداشم نوزاد بود و مامان هم براش پودر بیسکویت مادر میخرید و تو شیر میریخت و میداد بخوره وقتی هم که مامان خونه نبود با اجی میرفتیم سر غذای داداشم و میخوردیم کلی هم برا خودمون حال میکردیم که یواشکی این کارو میکنیم اصلا لحظه به لحظه این کار یادمه که یواشکی غذای داداشمو میخوردیم.چقد حال میداد... الان که یه چیزی میشه.داداشم میگه:شما از اول نامرد بودین نوزادم که بودم غذامو میخوردین الهی فداش بشم. الان رفته موهاشو فشن کرده اومده میگه اجی اینجوری خوبه برا فردا که میخوام برم مدرسه؟ میگم:محمود جان برا مدرسه این مدلی نه.برا بیرون خوبه ولی مدرسه جای درسه نه اینکارا.فقط موهاتو شونه کن مرتب برو مدرسه. اونم درک کرد.اخه همه معلماش بابامو میشناسن بد میشه اینجوری بخواد بره مدرسه راستی یه چیز خیلی مهم اینکه اتاقمو دیگه بابام نذاشت مامانم عوض کنه اخه من دلم نمیخواست بابا هم نمیدونست که من نمیخوام.فک میکرد من راضی ام و میخواست به مامان کمک کنه وسایلامونو جابجا کنیم.ولی همین که من گفتم مامان چرا اذیت میکنی من دلم نمیخواد اتاقمو عوض کنم.بابا گفت ندا راضی نیست که.مامان میگه نخیر عوض میکنیم.ولی بابای گلم گفت نه وقتی صاحب اتاق راضی نیس تو چرا میخوای عوضش کنی.این حقه اونه که اتاقشو خودش انتخاب کنه. منم کلی خوشحال شدمو با ذوق از بابام تشکر کردم. گفتم:بابا مرسی دو روزه دق میکردم میخواست اتاقمو مامان عوض کنه و یه چیز دیگه اینکه داداش صادق دیشب اف گذاشته که هر اومدنی رفتنی داره من دارم میرم و... راستش دلم گرفت...واقعا خوب بود.من یه بار بی ادبی ازش ندیدم. امیدوارم هرکجای این کره خاکی هستش سلامت و پیروز باشه (داداش کیوان"صادق"دوست دارم)یادته دیگه اولین بار با اسم کیوان اومده بودی چت روم؟! خو دیگه حرفی ندارم بزنم فقط دلم میخواد به اون چیزی که میخوام برسم. دیگه ۱۰ ماه نیستم.شاید اصلا یه خاطره هم نداشته باشم این ۱۰ ماه. دارم میرم وب قشنگم که بهترین شنونده برا حرفام هستی. دوس دارم اپ اولم درباره این باشه که مطمئنم از رشته ای که میخوام قبول میشم پس برام دعا کنین.مرسی از همه دوستای گلم.مخصوصا این یک ماهه دوستای خوبی پیدا کردم مرسی برا همه چی.برام دعا کنید خداحافظ من خوبم.شما چطورین؟ خو درسته یه وقت هایی افسوس میخورم برا حال خودم ولی درست میشه به امید خدا سحر تو میخواستی به ظرافتم شک کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ صب کن دستم بهت برسه ببین چیکارت میکنم. منتظر باش همینجوری علف زیر پات سبز بشه...خنده... سحر خیلی دوست دارم. داشتم عکساتو میدیدم دلم برات یه ذره شد.بعد بهت تک انداختم. راستی زحمت ماجرا بازم امسال با تو میشه اخه نه من هستم نه نگین. نگینم از وقتی که نتایج اعلام شده ندیدم. دلمم نمیخواد که ببینمش به هزارتا سوال ج بدم. نه تنها نگین.دلم نمیخواد خیلی از ادم ها رو ببینم هرچند که باید نگینو ببینم اخه کتاب تست های فیزک پایمو نگین برده.بهش گفته بودم شهریور میخوام ها ولی هنوز پس نداده.نامرد باید خودم برم بگیرم اه بیخیال دیروز زنگ زدم به نسیم که چیکار کردی نسیم خانومی؟ گفت ندا والا باورت نمیشه فقط دارم خوش میگذرونم. میگم اره دیگه تو اصلا پشت کنکوری نیستی که.نه؟ اینقد خندیده بودیم.میگه ندا به خدا تو خونه اقایی کردن هیچی بهم نگفتن که قبول نشدم. اخه غیرانتفاعی صنایع تبریز قبول شده نمیره. منم از وقتی که انتخاب رشته میکردم هی میگفت انشالا قبول نمیشی با هم سال دیگه میریم. دیروز میگم بیا نسیم اینقد گفتی که قبول نشدم اخرش. میگه خدا روشکر ندا.من دلم میخواد با تو باشم تو یه دانشگاه. میگم منم عمرا با تو بیام یه دانشگاه. راستم میگه ها خداییش. منم دلم میخواد با نسیم باشم. اخه ما با هم باشیم دیگه کسیو نمیشناسیم همش الکی الکی میخندیم. نسیم که خیلی فجیح تره.میگه وقتی ندا تو رو میبینم نمیدونم چم میشه همش میخندم. منم میگم:هیچیت نمیشه تو همینجوریشم خل و چلی.دیگه نمیخواد چیزیت بشه وای فکترشو بکن...منو نسیم تو یه دانشگاه... اگه ما با هم باشیم 4 سال خیلی برامون فوق العاده میشه.یه مدت کوتاه فراموش نشدنی حالا برا نسیم لپ تاپ خریدن میگم اینم جایزه قبول نشدنته...خنده... میگم نسیم بیا یه روز بریم وقت بگیریم از معلما برا کلاسامون. نسیم گفت من نیستم.هزینه اش خیلی زیاد میشه.من میخوام عمومی برم همشو. میگم اخه نسیم چها 5 نفر باشیم کمتر میشه هزینه ها. نسیم میگه:کجای کاری بابا مریم رفت صنایع ازاد ارومیه.مهسا رو هم که میشناسی یه جلسه میاد بعدش میگه نه اینجوری شد اونجوری شد.اون یکی مهساهم که همیشه تو خونشونه کلاسای خصوصیش با کسی نمیره.میمونیم من و تو و سحر... گفتم خو بازم خوبه دیگه.سه نفریم ... گفت نمیشه.من نیستم حالا ای ندای بیچاره باید تنهایی بری. راستش من دلم نمیخواد تنهایی کلاس خصوصی برم.سخت میشه. از یه طرفم مامانم میگه باید تنها بری.سال گذشته با دوستات رفتی بازی گوشی کردی همین شد نتیجش امسال باید خودت بری.بهونه هم نمیاری.هزینه اش هم مهم نیست.فقط باید بری بخونی مامانم خیلی گیر داده بود که برم ازاد دیگه نمونم برا سال دیگه.منم تا حدودی راضی شده بودم.یعنی یک دو بار دیگه میگفتن میرفتم... با نسیم که حف میزدیم ماجرای ازادو گفتم گفت:ندا خل بشی بری ازاد من یکی خفت میکنم.12سال جون نکندیم که حالا ازاد بخونیم.ما میتونیم باید بخونیم سال دیگه سراسری قبول شیم... اینقد گفت که منو منصرف کرد نسیم خانوم اخه ازاد برا ما یه ماجرایی داره که خیلی هم خنده داره.ماهام باهم قرار گذاشتیم نریم ازاد. (نمیخوام برا کسی سوء تفاهم بشه.ماجرای ازاد یه چیزیه بین ما و معلمامون.اصلا قصد مسخره کردن نیس.من شخصا غلط بکنم بخوام مسخره بکنم. پس کلا شماها این قسمت رو نادیده بگیرین.نوشتم چون میخواستم برام بمونه این ماجرا) ولی اجیم میگه خلی که نمیری.چه فرقی داره ازاد با سراسری همون درسه دیگه همون مدرک.الان دیگه به ازاد یا سراسری بودن مدرک نگا نمیکنن همه جا یا باید رابطه داشته باشی یا باید تو کارت حرفه ای باشی تا بپذیرنت راستم میگه.من... اجیم میگه تو خیلی بلندپروازی باید بری ازاد نمونی سال دیگه ولی من تصمیممو گرفتم میمونم میخونم. خب پس هیچ حرفی توش نیس دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم. فقط اینو بگم که برا دوستام خیلی خوشحالم. یکیش صنایع شریف قبول شده یکیش مهندسی شیمی دانشگاه تهران.دوتاش هم تبریز یکیش برق یکیش متالوژِی اینایی که گفتم با نسیم دوستای صمیمی من میشن.خیلی براشون خوشحال شدم. مخصوصا برا مینایی عزیزم که شریفه تو اوج ناراحتی بودم که شنیدم و واقعا خوشحال شدم براشون. اونی که متالوژِی قبول شده سحره. میگه ندا میام باهم درس میخونیم. اینقد خندیده بودیم اخه شخصیت بابای من با بابای سحر خیلی شبیه همه هر شبی که با سحر چت کنم کل انرژیم پای خندیدن خالی میشه دیگه هیچی نمیگم بابای یکم ارومترم نسبت به چن روز پیش 5شنبه گذشته اینقد ناراحت و عصبانی شدم که سر این دانشگاه لعنتی کارم به دکتر کشید و سرم برا بار اول بود که سرم بهم وصل میشد گلاب به روتون داشتم میرفتم دبیلیو سی که احساس کردم سرم داره گیج میره تو روشویی افتادم زمین.اصلا برام هیچ قدرتی نمونده بود که بخوام کسیو صدا بزنم مامانم تو حموم بود.در حمومو زدم مامانم منو دید زود اجیمو صدا زد اومد منو اورد تو پذیرایی میخواست که منو بشونه رو مبل.با دستم اشاره کردم به زمین که میخوام دراز بکشم عرق سرد کرده بودم.دستم خواب رفته بود.صورتمم مث کچ سفید شده بود... قادر به هیچ کاری نبودم دامادمون خوابیده بود.اجیم زود بیدارش کرد که منو ببرن کلینیک همون موقع بابام رسید.اجیم کمکم کرد لباسامو پوشیدم بدون نوبت منو فرستادن تو اتاق دکتر. دکتر اولین چیزی که پرسید گفت:عصبانی شدی؟ فشارمو گرفت گفت فشارت جابجا نشده برام سرم یک لیتری کلسیم نوشت با یه امپول سرمو بهم وصل کردن. اجیمو بابامم کلی قزبون صدقم رفتن گفتم یکی به مامان خبر بده که خوبم الان اونم نگرانه بابا زنگ زد به خونه با مامان حرفید بعدشم من حرفیدم باهاش و گفتم که مامان خوبم دیگه نمیخواد بیای بابام نشسته بود رو تخت دستمو گرفته بود و با خنده میگفت:کم مونده بود دخترم از دستم بره ها... هرکاری کردیم که اجیم با نامزدش برگردن بابا پیشم هس قبول نکردن منم گفتم پس پاشین همگی باهم بریم خونه که مامانم دیگه نیاد بابام رفت به پرستاره گفت که میخوایم ببریمش خونه تو راه اجی گفت وای کیفم موند تو کیلنیک. الهی فداش بشم اینقد حواسش به من بود که کیفشو جا گذاشته بود ساعت 6 بود اومدیم خونه.منو رو تختم خوابوندن و سرمو بهم وصل کردن ساعت 8 شد سرم تموم نشد.اخه دکی گفته بود یک ساعته تموم میشه بابایی هشت و نیم زنگید به دکی که چیکار کنیم این تموم نشده دکتر گفت حتما خون تو راه سرم لخته شده یکم روی رگشو ماساژ بدین تا خون جریان پیدا کنه همون موقع هم عمو ولی و عمو یونسم با خانوادهاشون از تبریز رسیدن بچه های کوچیکشون منو که دیدن شوکه شدن.ترسیده بودن اخه هنو سه سالشونم نشده ولی خیلی شیطونن منو که دیدن یه چن ساعتی همینجوری اروم نشسته بودن اصلا کنار منم نیومدن ساعت یازده ونیم بود که بلاخره این سرم تموم شد و منم خلاص شدم شام نخوردم دیگه فقط یکم میوه خودم و بس بعدشم که شب نخوابیدیم با زن عموها و مامان بیدار بودیم صبح شد اقایون رو بیدار کردیم و رفتیم اب گرم من نرفتم تو اب ترسیدم حالم خراب بشه و ... جمعه هم قرار بود من ساعت سه به ایداییم بزنگم که اونجا هم نمیشد حرفید ولی با نیم ساعت تاخیر زنگ زدم وگفتم که خونه نیستم. بعد با پسر عموم رفتیم چن تا عکس انداختیم کنار یه ابشار پله ای من چن تا هم از منظره های خوشگل عکس انداختم من عاشق اینم که از منظره ها عکس بندازم ب.ظ اومدیم خونه ... تا امروزم چیز خاصی نشده که بخوام بگم فقط اینکه یکم خوبم نسبت به چن روز پیش بهترم دارم به خودم میقبولونم که واقعیت چیه دارم اماده میشم از مهرماه برا کنکور بخونم منتظر نسیمم که با هم بریم برا کلاسای کنکورمون وقت بگیریم از معلمامون. میخوام خیلی بهتر از سال پیش بخونم میخوام جوری بخونم که دیگه مطمئن باشم از چیزی که میخوام قبول میشم من خوبم قراره بهترم بشم دیگه میخوام مث قبلنا به دنیا نگا کنم درسته یه سال از زندگیم به خاطر یه اشتباه تباه شد ولی تجربه ای میشه برای کارای بزرگترم من همون ندا ام که همیشه به همه چی امیدواره من همونم که همه همیشه با لب خندون دیدنش من به خاطر همه چی از خدا ممنونم من سال های باقی مونده از عمرمو خراب نمیکنم به خاطر این یه سال این یه سالو تجربه میکنم برا همه کارام که عقب نندازمشون من ممنونم از همه میخوام داد بزنم اینو بگم که من ندا ام.هیچی تو من تغییر نکرده مگه چی میشد خدا منم قبول میشدم؟ از روبه رو شدن با فامیل میترسم برا اولین باره که احساس ترس دارم از چیزی جلو مردم میدونم خدا حتما به صلاحم بوده ولی میبینی که دلم داره میترکه.نمیتونه طاقت بیاره من به عنوان یه دختر هیچ وقت هیچ یک از رویاهامو ازت نخواسته بودم ولی هربار بهت گفته بودم که ممیخوام یه رشته خوب بخونم خب تو میگی تلاش نکردم؟ باشه من به اندازه کافی تلاش نکردم ولی فک میکنم لایق این بودم که رشته ای رو که دوس دارم بخونم خدا گناه کردم میدونم.ولی خدا جونم کارای خوبم کردم دیگه. خدا جونم تو رو به خودت قسم میدم کمکم کن. نمیتونم درک کنم. تو رو به لب تشنه علی اصغرت کمکم کن. دارم اذیت میشم. اظهار ناراحتی مردم برا من عین سم میمونه. وقتی کسی میگه وای ندا.خیلی ناراحت شدم و از اینجور حرفا انگار داره منو اتیش میزنه وقتی مامانم گفت خاله مرضیه ات از زندایی ربات شنیده تو دلم گفتم:دستت درد نکنه زندایی.مگه خبر خوبی بوده که به این سرعت به همه گفتی؟ فکر کردم شاید از قبول نشدنم خوشحال شده خدا دلم یه بغل میخواد که برم توش حسابی گریه کنم دلم برا خودم میسوزه که وقتی این همه ناراحتمو به هیچ کس نمیتونم بگم خدا این گریه ها ابم میکنه نذار اب شم.نذار خار شم نذار خراب شم جلو کس و ناکس دارم میترکم اخه چرا خدا باید به چراهای همه جواب بدم دیگه میترسم تلفن خونه رو بردارم چون همه میخوان از من بپرسن چرا وقتی صدای زنگ تلفن خونه رو میشنوم دلم هوری میریزه پایین که یعنی کیه میخواد باز بپرسه چرا؟ گوشیمو از صبح رو سایلنته که صداش اذیتم نکنه هرکی زنگ میزنه راحتم ولی فامیل همه به خونه زنگ میزنه از صبح فقط کارم این شده که تو تلفن یا با اس به چرا های مردم ج بدم بابا زندگیه خودمه دست از سرم بردارین شاید اصلا من نخوام برم دانشگاه بابا ولم کنید خودم مگه دردم کمه که دارین با حرفاتون اذیتم میکنین اخه مگه یکیتون میگین که ندا میدونم الان پری تو هرچی میخوای بگو تا خالی شی؟ پس چرا فقط میخواین ظاهر زندگیه کسیو ببینین؟ اقا من دلم بدجور داغونه الان نمیخوام در مورد هیچی و با هیچ کس در مورد چیزی صحبت کنم فقط احتیاج دارم برا کسی حرفمو بگم تا خالی شم میدونم خودم خواستم بمونم برا سال دیگه خودم کردم ولی خب دیگه هرکی جای من بود بازم ناراحت میشد هرچند که خودش کرده باشه میخوام بخونم میخوام بترکونم برا سال دیگه تا دهن همه بسته بشه فقط از خدا کمک میخوام مث همیشه میخوام بازم یارم باشه میخوام بازم خودش همدمم باشه میخوام کنارم باشه واقعا توکل کردم به خودش خدایی من ندا ام ها.یادته دیگه همونم که همیشه تو بگو بخند بودمو میگفتم هرچی حکمتی داره پس بازم میگم حتما حکمتی داشته.فقط کمکمک کن مث همیشه دوست دارم خدا جونم کسی جز تو لایق پرستیدن نیس خدا. واقعا میگم که دوست دارم مث همون شبی که تک ستاره نشونم دادی.یادته؟ ... خدا اسم تو واقعا ارومم میکنه وقتی به خودم میگم هرچیزی حکتی داره واقعا اروم میگیرم دوست دارم برا همیشه خدا جونم یا حتی بعضی وقتا احساس میکنم بدتر از دیروزمم یعنی دارم پس رفت میکنم. زندگیم تو این 4 سال خیلی فرق کرده. نه اینکه خوبی نداشته باشه ولی احساس میکنم خیلی اذیت شدم تو این 4 سال بعضی از ادما چقد سنگ دلن... حتی با التماس هم دلشون به رحم نمیاد فک میکنم حرف دیروز یه دروغ بود که میخواستن منو اروم کنن. برا چن دقیقه یه امیدواری عجیبی تو دلم به وجود اومد شایدم دروغ نباشه... امروز میخوایم بریم تبریز.تصمیم گرفتم بعد اینکه برگشتیم برم دنبال این حرفو بگیرم تا بینم درسته یا نه؟؟؟؟!!!!!! دو روز تو تبریز میمونیم. امروز برا شام خونه عمو یونسم دعوتیم فردا یعنی شنبه هم خونه عمو ولی دعوتیم. مامانم میگه نمیدونم این وسط ناهارو چیکار میکنیم.خنده شاید پشت کنکور بمونم دلم نمیخواد ولی یه چیزایی شده که شاید مجبور بشم برام اصلا غیر قابل تصوره که برا یه چیزی که اصلا زبطی به اینده من نداره بتونه ایندمو خراب کنه. شاید اگه خودم دلم میخواست که پشت کنکور بمونم اینقد برام سخت نمیشد یه چیزایی هم هس که ترسمو بیشتر میکنه. من دلم نمیخواد همراه با درس خوندن ازدواج هم کنم. ولی مث اینکه یکی داره مخ مامانمو میزنه هی حرفشو پیش میکشه مامانم من واقعا دلم نمیخواد 4 سال دانشجوییمو خراب کنم دلم میخواد برم 4 سال برا خوده خودم زندگی کنم من خیلی وقته منتظر اینم میدونمم اونایی که دارن رو مخ مامانم کار میکنن ادم حسابی ان فقط خدا خدا میکنم که حالا حالا ها حرفشو جدی پیش نکشن میدونید چیه؟ من اصلا دوس ندارم حالا حالاها جدی حرف ازدواج من پیش کشیده بشه من دوس دارم به هدفم برسم من دوس دارم اون چیزی که میخوام بشم من دوس دارم برا خودم کسی بشم دوس دارم یه زمانی برا خودم یه خانوم مهندس واقعی بشم من همیشه اینارو از خدا خواستم. ولی مث اینکه خدا نمیخواد من به ارزوهام برسم اگه امسال نشه برم دانشگاه سال دیگه برام سخت میشه چون امسال پیش دانشگاهی رو میخونم و یادم میموند فقط پایه هارو باید مرور میکردم ولی سال دیگه باید هم پیش دانشگاهی هم پایه بخونم اونم بدونه مدرسه و دانش اموزا سال اول خوندن خیلی اسونه چون ادم دوستاشم میبینه و هی به خودش میگه اگه نخونم ازشون عقب میمونم و یه چیز خیلی جدی اینکه اگه من نرم برا همه یه علامت سوال بزرگ به وجود میاد این با این رتبه خوبش چرا نرف؟؟! و بعدش هزارتا حرف و حدیث پشت سر این بنده بیچاره کسی چه میدونه تو زندگیه یه فرد چی ها میگذره؟ درسته حرف مردم برا من زیاد مهم نی گناه که نمیکنم خجالت بکشم خودم تو دلم نمیتونم خودمو راضی کنم که به خاطر این موضوع نشه امسال برم دانشگاه تصورش واقعا برام سخت و عذاب اوره خیلی وقتا فک کردن بهش اشکمو در میاره این واقعا حق من نبود از خودم تعریف نمیکنم ولی با دخترایی که میبینم خیلی فرق دارم ولی بعضی هاشون موفق تر از منن... میدونم خدا جونم همه چی حکمتی داره.و من نادون حکمتشو نمیفهمم ولی خدا جون میدونی که چقد برام مهمه این موضوع خدا خواهش میکنم کمکم کن خدا من بد تو چرا دستمو ول کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منی که همیشه احساس میکردم پشتی و همیشه هم بودی هیچ وقت از هیچ کاری ناراحت نشدم.چون تو بودی به دلم انداختی که ناراحت نباشم ولی حالا میبینی وضیعتمو... دیگه اونجوری نیستم احساس میکنم هیچ راهی نمونده و باید قبول کنم اینو بد نشدم ولی انتظارم بهتر از این بود.ولی چاره ای نمیشه کرد مشاورم میگه رشته ای که تو دوس داری میتونی با این رتبه بخونی. رتبم ۲۱۱۸ شد و منم مهندسی کامپیوتر میخوام.البته معماری هم دوس دارم ولی با این رتبه نمیشه.مگه اینکه جاهای دورو بزنم رفتم انتخاب رشته مجازی در اوردم.کاردانی عمران-نقشه کشی-دانشگاه تبریز منو با سر ورمیداره. وسوسه شدم که کاردانی بخونم. مشاورم گف این انتخاب سختیه باید خودت انتخاب کنی من نمیتونم چیزی بگم. منم موندم که چیکار کنم.درسته کامپیوتر میخوام ولی کاردانی عمران هم هس یکم وسوسه انگیزه.چون که رشته خیلی خوبیه و بازار کار خوبی داره مامانم اینا هم چیزی نمیگن میگن انتخاب با خودته.خودت ببین چی میخوای آی تی هم دوس داشتم ولی مشاورم گف مهندسی کامپیوتر سر تر از ای تیه هرچی فک میکنم میبینم من علاقه شدیدی به مهندسی کامپیوتر دارم و استعدادشو ولی روزنه ای تو این فکرام به وجود میاد که عمران بهترین رشتس که میتونم بخونم هرچند کاردانی تصمیم گرفتن برام سخت شده ولی مهندسی کامپیوتر رو تو اولویت های اول نوشتم. تصمیمم گرفتم فقط رشته هایی رو بزنم که دوس دارم. چون دیدم کسایی رو که اولاشو بر حسب علاقه پر میکنن و اخراشو همینجوری الکی میزنن و وقتی از همین رشته های الکی قبول میشن کلی افسوس میخورن و مجبورا که برن همین رشته رو... ولی من فقط ۷۰ تا رشته زدم و رشته هایی که واقعا اگه قبول بشم از هرکدوم خیالم راحته که... فقط خیلی دوس دارم مهندسی کامپیوتر بخونم. خدا جونم خودت کمکم کن.خواهش میکنم.به احترام این ماه مبارکت... از اینا بگذریم جمعه خونه نامزد اجیم مهمونیم برا افطار. مامان منم داره وسایل اماده میکنه که افطاری بدیم. هوا خیلی سرد شده.نه به چن روز پیش که تلف میشدیم از گرما نه به الان که من سرما خوردم با این وضع هوا واقعا نمیشه از کارای خدا سر در اورد.البته خدا ارحم الراحمینه. دید بنده های روزه دارش سختشونه که با این گرما روزه بگیرن هوارو زودی سرد کرد که راحت بشه روزه گرفت من به خدا خیلی بدهکارم.ماه رمضون امسال اصلا نشده که لای قرانو باز کنم. هرسال شروع میکردم هر روز یه جز میخوندم ولی امسال اصلا نشده که... این کنکورو انتخاب رشته خیلی فکرمو مشغول کرده همش تو فکرم بعضی وقتا مامانم میبینه که خیلی دارم اذیت میشم میگه توکلت به خدا باشه هر چی که به صلاحته پیش میاد اینقد خودتو اذیت نکن.دانشگاهه دیگه امسال نشد سال دیگه... البته میبینن من زیاد تو فکرم اینجوری میگن. وگرنه موقع درس پدرمو در اوردن که بخون بخون فردا اینجوری میشه اونجوری میشه... حالا مامانم میبینه زیاد دارم فک میکنم میگه عب نداره شهرای دورتر رو هم بزن مهندسی کامپیوتر فوقش اینکه دیر به دیر میای فقط خدا کمکم کنه.یعنی خدا جون به همه بچه های کنکوری کمک کن.نزار زحمتاشون هدر بره خو دیگه بابای امروز سه روزه که روزه میگیرم.سخته برام.امسال احساس میکنم خیلی ضعیفتر شدم. تا رمضون سال پیش خیلی راحت روزه میگرفتم.خیلی راحتر.اصلا اذیت نمیشدم ولی امسال یکم اذیت میشم.اخه هوا خیلی گرمه.به زور طاقت میارم.اصلا گرسنم نمیشه ها فقط تشنم میشه. نزیک افطار اجیم شربت ابلیمو و سن ایچ درست میکنه میزاره فیریزر.افطار که شد فقط اینا. دیروز که اذان داد افطار کردیم هیچی به غیر از مایعات نخوردیم. مامانم اینقد اصرار کرد که توروخدا غذا بخورید اینجوری کنید هنوز اولای ماه رمضونه تا اخرش دوو نمیارید ها دیروز که دوم ماه رمضون بوده اجیم میگه:کی ماه رمضون تموم میشه؟ روزی رو که یوم الشک اعلام کردن خونه ما همه روزه بودن به جز دامادمون. الهی فدای داداشم بشم اونم روزه گرفته بود.اولین بارش بود که روزه میگرفت. اخه به سن تکلیف نرسیده.هممون خوشحال بودیم که داداشم تونسته روزه بگیره. مامان بابا که حسابی لوسش کردن بعد افطار... امروزم روزه گرفت ولی نتونست طاقت بیاره ۲ بود که روزشو شکست. حیف شد.اخه داداشم که روز اول رو گرفت هممون فهمیدیم که میتونه. داداش من زیاد میخوره برا همون اصلا فک نمیکردم که بتونه طاقت بیاره ولی تونست قربونش برم. ولی عیب نداره.هنوز که وظیفش نیس بگیم گناه میکنه... دو روز پیش داشتم با ایداییم میحرفیدم.الهی فدات بشم غذاش خراب شده بود.داشت تعریف میکرد و میخندید. خانوم پا شده ماکارونی درس کنه.گوشت چرخ کرده رو کم تفت داده بوده و کم درست کرده بوده.هرچی هم اقاشون بهش گفته بوده ایدا کم گذاشتی ها و گوشتشو کم تفت دادی ها.قبول نمیکرده.میگه وقتی اوردم سر سفره فقط یه بشقاب شد ما هم که دونفریم و گوشتاشم خام بوده... جیگرم کولرشونم خراب شده.چش زدن کولرشون رو... به خدا راس میگمااا...خالش اینا یه روز پیش اومده بودن خونشون برگشته خالش گفته:ایدا کولرتون چقد خوب خنک میکنه...روز بعدش زد خراب شد هنوز نمازمو نخوندم.اجیم اینا با همکلاسی هاشون گروهی دارن ختم قران میکنن به منم گف گفتم یه جزء رو بهم بده.انشالا میخوام خودم شروع کنم بخونم. قسمت اول ۵کیلومتر تا بهشت رو داشتیم نگا میکردیم.همین که مامان ایدا صداش کرد ایدا.تو خونه ما همه با ذوق به من نگا کردن...اخه میدونن من چقد ایدارو دوس دارم و این اسم برا من چقد لذت بخشه تو فیلم هرکی ایدارو صدا میزنه من یه جوری میشم.یه حس شادی بهم دس میده.فقط تو ذهنم ایدای خودم نقش میبنده راستی ایداییمو نتونستم ببینم.همون روزی که ایدا اینا داشتن می اومد اینجا یعنی یکشنبه ما داشتیم میرفتیم خیلی ناراحت بودم.دلم براش خیلی تنگه اخه.تو راه همش داشتیم اس میدادیمو یه بارم حرفیدیم. من گفتم:ایدا دیدن تو برا من لذت بخش تر از دیدن فامیلای تهرانمون بود ولی نشد. ایدایی هم گف:اره منم به عشق تو داشتم می اومدم .ولی عب نداره بعد ماه رمضونم میایم انشالا اون موقع همدیگرو میبینیم. دیروز مامانم داش با عمه ی ایدا میحرفید.عمه زهراش میگف:ایدا خیلی ناراحت بود که نتونست ندا رو ببینه.هرجا هم میشست همش از ندا میگفت که ندا اینجوری میگفت...ندا این کارو کرد ... ندا... مامان منم میگه اره ندا هم... خلاصه که به مامانم میگم خیلی نامردین که یه روز نموندین تا من ایدارو ببینم بعد بریم. خب دیگه حوصلم سر رفت .نمیتونم بنویسم.برم نمازمو بخونم راستی طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق باشه. برا منم دعا کنید.کنکوری بودم امسال.کم مونده ج ها بیاد. همش میگم اگه قبول نشم...وای خدا کمکم کن تو رو خدا من دیگه طاقت این یکیو ندارم. ولی ما قراره پس فردا راه بیوفتیم بریم تهران. فک میکنم نمیتونم ایدا جونمو ببینم. خیلی دلم براش تنگ شده.دلم خیلی میخواد که ببینمش. فقط خدا خدا میکنم که بتونم ببینمش. میگم:اخه خدا جونم که که نخواستی برم عروسیش پس بزار الان ببینمش دیگه.خیلی دلم براش تنگه. مخصوصا از زمانی که عروسی کرده یه جور خاص دلم براش تنگه.چون که عروسیشم نتونستم برم. فقط دارم التماس خدا میکنم که به دلشون بندازه فردا رو بیان اینجا. اخه قراره دو روز بگردن دوشنبه بیان اینجا.ما هم یک شنبه داریم میریم.نمیتونیم همو ببینیم خدا جونم خواهش میکنم یه کاری کن فردا رو بیان. من دلم برا ایدایی خیلی تنگ شده اخه.چیکار کنم؟ خدا جونم امیدم مث همیشه به خودته.خواهش میکنم یه کاریش کن دیگه ...
ادامه مطلب
| :قالبساز: :بهاربیست: |

